
بعضي اوقات فيلم هايي ساخته مي شوند که ارزش شان نه فقط براي نوع ساخت و جايگاه شان در سينماست بلکه براي نشان دادن چهره يي از روابط آدم ها و مسائل اجتماعي است که ما خود را در فاصله زيادي از آنها مي بينيم و حيرت زده مي شويم. گاهي داستان هايي مي خوانيم يا فيلم هايي مي بينيم که از همان نوع حرف زدن شخصيت ها با هم و از همان ابتداي ايجاد گره و پرسوناژهاي فيلم دستگيرمان مي شود که اينجا انگار جايي نيست که ما زندگي مي کنيم، و اين آدم ها همان موجوداتي نيستند که از آنها سراغ داريم.
يکي از آن فيلم ها «جول و جيم» فرانسوا تروفو بود. جايي که تروفو (البته فيلم اقتباسي از رمان بود) از مثلث عشقي حرف مي زند که نه خيانت به آن معنايي که ما تاکنون در ادبيات و سينماي مان به آن پرداخته ايم، هست و نه عشق. همه کلمات، سنت ها و جهان فکري که ما دودستي به آن چسبيده ايم و مي گوييم که همين است و جز اين نيست، نابود و جلوي چشم هاي مان بي اعتبار مي شود.
يکي از آن فيلم ها هم همين فيلم «جونو» است. فيلم از همان ابتدا ما را با شخصيتي پرانرژي و فعال که در رفتار و حرف هايش پر از نکته هاي طنازانه است، آشنا مي کند که با بازي عالي (اًلن پيج) در نقش جونو در فيلم کاملاً جاافتاده است.
اما چيزي که در اين ميان ارزشمند و جالب است طرز برخورد بازيگوشانه اش با اين مشکل و رابطه اش با همکلاسي هايش و از همه مهم تر عکس العمل پدر و مادر ناتني اش است.
هيچ خبري از احساس گناهي که ما هر روزه براي کمترين چيزها با آن درگيريم نيست.تنش ها و اتفاقات ناگوار هم، جزيي از زندگي است و با آن مثل يک امر طبيعي برخورد کرده و راهي براي رفع آن پيدا مي کنند. هيچ کس کسي را براي کاري سرزنش نمي کند. هر چند اگر هنرمند را فرزند زمانه اش بدانيم، مي توانيم به اين فکر کنيم که شايد، حداقل هاي اين جهان در جهان واقعي او وجود داشته که توانسته چنين جهاني بيافريند.
تيتراژ ابتدايي فيلم و حضور دختري بازيگوش و پرانرژي و رفتار هاي فرمي فيلمساز از همان ابتدا ما را به ياد کار زيباي ژان پي ير ژنه يعني «اميلي» مي اندازد؛ فيلمي که هر چند از بازي ها و تصاوير زيباتري، و به طور کلي فيلمنامه مستحکم تري از «جونو» برخوردار است ولي نمي توان تاثيرگذاري فيلم ژنه را در آن ناديده گرفت، چه در پرسوناژهاي فيلم و چه نريشن هاي رمان گونه فيلم و چه رفت و برگشت ها براي نشان دادن شخصيت هايش.
يکي از سکانس هاي ارزشمند فيلم زماني است که جونو متوجه مي شود زن و مردي که قرار است کودکش را به آنها بسپارد يعني حدود شش ماه بعد، در حال جدا شدن هستند. اينجاست که در همان 16 سالگي به تجربه ژرفي از روابط انسان ها مي رسد، اينکه چگونه مي توان از رابطه انسان ها با هم مطمئن شد؟ چه چيزي مي تواند تضمين کند که يک زوج مي توانند براي هميشه با هم خوشبخت شوند و آن چيزي که شش ماه پيش عاشقانه مي خواستند و حاضر بودند برايش جان دهند، هنوز هم طالبش باشند. و اينکه جدايي و از دست رفتن عشق يا صميميت بين انسان ها، هر لحظه ممکن است شکسته شود و اين يکي از قواعد بازي است که هيچ گاه نمي توان با قرارداد و گرو گرفتن پول و چيزهاي ديگري از اين قبيل، جلوي آن را گرفت.
در تمام فراز و فرودهاي روايت فيلم، موزيک هاي زيبايي پخش مي شود که به فيلم جان مي دهد و تاثير تصاوير فيلم را دوچندان مي کند. در انتهاي فيلم نيز هنگامي که جونو، کودک را به آن زن تنها مي بخشد، دوباره کنار همان پسر دوئًت مي نوازند و بهشت زيبايش را به همين سادگي به پايان مي رساند.
+
نوشته شده در ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط یاسین
|
فیلم "چشمان کاملا بسته" آخرین اثر کوبریک قبل از مرگ وی بود. فیلمنامه این فیلم بر اساس رمان "ترامنول" Traumnovelle ("داستان خیال") اثر "آرتور اِشنیتزِر" نوشته شده است.
فیلم محصول سال 1999 است ، "نیکول کیدمن" و "تام کروز" بازیگر های اصلی آن هستند و در زمان ساخت فیلم هنوز طلاق نگرفته بودند. کوبریک تنها بعد از اولین روایت ویرایش فیلم مرد و از اونجایی که کوبریک مردیست که از تکرار و کار زیاد کار عالی می سازه ، تمام منتقدین اتفاق نظر دارند که قطعا اون قبل مرگش تغییرات چشم گیری در فیلم میداد. اما با تمام این نقد ها فیلم بدون هیچ دستخوشی منتشر شد و نظر کمپانی برادارن وارنر این بود که به کار کوبریک نباید دست زد که خودم هم به شخصه همچین اعتقادی دارم. اما این مطلب ناگفته نمونه که قسمتی از صحنه های فیلم روتوش شده بود. یعنی صحنه هایی که محتوی سکس آنها شدید بود با جلوه های ویژه کامپیوتری ملایم تر شد و تصویر مستقیم از آلت مرد از فیلم حذف شد که در این مورد من اعتقاد قطعی دارم که کوبریک چنین نمی کرد و تا اون آلت مرد روی پرده سینما نمی رفت فیلم رو بیرون نمیداد.
داستان فیلم در شهر نیویورک اتفاق میفته ولی کوبریک تصمیم گرفت که در لندن فیلم رو بسازه که دلیل های زیادی براش آورده شده اما به نظر من علت این کار جدا کردن کروز و کیدمن از آمریکا می تونه باشه و اینکه خود کوبریک ساکن انگلیس بود و قطعا علاقه شخصی هم برای اینکار داشته.
مقایسه با فیلم نامه با نمونه اصلی ("داستان خیال")
داستان پیچیده این فیلم منجر به چندین گونه تعبیر مختلف توسط اشخاص شده است و گفتنی است که این پیچیدگی محصول تبحر ویژه کوبریک و از ویژگی کارهای اوست. حتی اگر تنها داستانی را انتخاب کند و مولف آن هم نباشد در انتخاب داستان برای تبدیل به فیلم نامه از ویژگی خاصی بخوردار است.
"چشمان کاملا بسته" تقریبا به اصل داستان ("داستان خیال") وفادار بود. ولی بخش مهم و حیاتی داستان را کوبریک حذف کرده بود که قطعا بیننده را در درک کامل و مستقیم داستان راهنمایی میکرد. یعنی عوض کردن رمز عبور به مهمانی از "دانمارک" به "فیدلیو".
تصور کنید خانه ای پر از راهرو های مختلف و سر در گم در مقابل دارید که تمامی راهرو ها با چراغ های نورانی شده اند ولی تنها در گوشه از خانه چراغی بسیار کوچک توسط استنلی کوبیریک خاموش می شود و همین برای شما کافیست که شاید هیچوقت راه خود را نتوانید پیدا کنید و از این خانه خارج نشوید.
+
نوشته شده در ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط یاسین
|
نقد فیلم بوی خوش زن
فیلمی که باعث شد سرانجام آل پاچینو بعد از 8 بار نامزد اسکار شدن به جایزه اسکار نائل بشه ........
کارگردان : Martin Brest که کلا زیاد فیلم کارگردانی نکرده ولی در کارنامش فیلمهایی نظیر پلیس بورلی هیلز – گیگلی (؟؟!!!) و... دیده میشه
نویسنده : Bo Goldman (فیلم نامه ) که در کارنامش فیلمهایی نظیر City hall (که در اون فیلم هم آل پاچینو حضور داشت ) و Meet Joe Black دیده میشه ......
Giovanni Arpino که نویسنده نوول بوی خوش زن بوده ....
بازیگران : آل پاچینو در نقش سرهنگ فرانک اسلید >> بدون شک دیگه نیازی به توضیح نداره !
Chris O'Donnell در نقش چارلی سیمز که از فیلمهای دیگش میشه The bachelor (که عجب فیلم بدی بود .) و بتمن و رابین (که در نقش رابین بود !) رو نام برد ....
Gabrielle Anwar بیشتر معروفتیش بخاطر اینه که مجله People او را بعنوان یکی از 50 زن زیبای جهان در دهه 90 معرفی کرده و براستی هم زیباست ......
تهیه کننده : مارتین برست
موسیقی متن : Thomas Newman که در پایین توضیحش رو میدم .......
ژانر : دارم
تگ لاین : Col. Frank Slade has a very special plan for the weekend. It involves travel, women, good food, fine wine, the tango, chauffeured limousines and a loaded forty- five. And he's bringing Charlie along for the ride !!!!!
زمان : 157 دقیقه / کشور :آمریکا / زبان : انگلیسی / رنگی / صدا : Dolby SR /DVD Released : Yes
MPAA Rating: R >> بیشتر بخاطر حرفهای رکیکی که سرهنگ می زنه .......
حواشی : مارتین برست کارگردان فیلم ، قصد داشته فیلم رو مستقیما وارد شبکه ویدئویی و هواپیمایی بکنه !!!
خلاصه فیلم :
فرانک یک سرهنگ بازنشسته ارتش هست . او کور هست و رفتارش جوری هست که هیچ کس نمی تونه باهاش حتی چند ساعت رو بسازه ....... چارلی هم دانش آموزی است که بدنبال رفتن به دانشگاه هست بعلاوه بدنبال این هست که با کار کردن در روز ThanksGiving خرج سفر به دیارش را تامین کنه .......
با توجه به خلق و خوی بد فرانک او موافقت میکنه که از او در روز عید شکر گزاری مراقبت کنه با توجه به اینکه خواهرزاده فرانک به او میگه که این پول آسونی برای او خواهد بود ........ ولی او اصلا خبر نداره که سرهنگ میخواد عیدش رو در نیویورک بگذرونه !
توضیح :
همون طور که در ابتدای مطلب هم ذکر کردم .این فیلم سرانجام باعث شد که آل پاچینو به جایزه اسکار برسه و واقعا هم چه به حق برسه ........ بدون شک اگه به من بگن 5 تا از بهترین بازیهای دهه 90 رو انتخاب کن مطمئنا یکیش همین نقش آل پاچینو در فیلم بوی خوش زن هست ..........
این فیلم علاوه بر بازی فوق العاده آل پاچینو یک چیز دیگه اش هم فوق العادس و اون داستان بسیار جالب و واقع گرایانه ی فیلم هست !
بطوریکه اگه یخورده فیلم برداری فیلم هم متفاوت بود فیلم رو می شد مستند هم حساب کرد .....
برای گفته ام هم دلیل دارم ........ این فیلم به بهترین نحو ممکن توانسته دغدغه های یک نوجوان دانشجویی که با بورسیه جوان شایسته امریکا به یکی از بهترین کالج های امریکا رفته و با هزار و یک مشکل داره اونجا زندگی میکنه را نشون بده و نشون بده که چطور هیچ وقت جوانان و نوجوانان امروز حتی در روزهای تعطیل و مناسبت نمی تونن با آرامش شبها به خواب برن ........
ولی شاید بشه گفت عجیب ترین نکته در مورد این فیلم سابقه ی کارگردانش هست !!!که از یک طرف، قبل از این فیلم ، پلیس بورلی هیلز (که تی . وی خودمون هم نشونش داد !) رو کارگردانی کرده و بعد از این فیلم هم فیلم مزخرف که چه عرض کنم یکی از بدترین فیلمهای تاریخ سینما یعنی گیگلی (که در لیست 100 تا از بدترین فیلمهای تاریخ سینما در رتبه 36 قرار داره !! و تونسته 4 تمشک طلایی رو از آن خودش کنه !) کارگردانی کرده و از طرف دیگه این فیلم که بنظر من یکی از شاهکارهای سینماست رو کارگردانی کرده ......
در مورد نقش و بازی آل پاچینو در این فیلم صحبت زیاده ، ولی بهتره اول یخورده هم درمورد کریس دی اونیل نقش دوم این فیلم هم صحبت بکنیم ....
کریس دی اونیل تو این فیلم نمی گم بد بازی کرده ولی در قیاس با آل پاچینو خیلی خیلی پایین تره ... البته خوب شاید کنار آل پاچینو که قرار گرفته به چشم نمیاد ....... ولی بطور کلی بنظر من اگه مت دیمون بجاش بازی کرده بود (با سابقه ای که حالا داریم ازش می بینیم !) بدون شک بازی فوق العاده ای از خودش نشون میداد ........
البته کریس دی اونیل هم از نظر شخصیت و هم از نظر تیپ و قیافه یه یه دانشجو 18-19 ساله ی با استعداد آمریکایی می خوره ........
بخصوص از عهده ی صحنه های (صحنه ی ) رومانس فیلم اصلا خوب بر نیومده و نتونسته اون حس خودش رو به تماشاچی القا کنه .......
و اما آل پاچینو ..........
مطمئنا بارز ترین چیز در مورد نقش آل پاچینو کور بودن او هست که من واقعا موندم چطور تونسته اینجوری بازی کنه .... از نگاه کردنش (که واقعا شاهکار بازی کرده ....شما اگه تونستید 30 ثانیه به جایی خیره بشید و پلک نزنید ؟!! و این کاریه که آل در تمام فیلم می بایست انجام بده و به بهترین نحو اونو انجام میده .....) تا طرز راه رفتنش که شما اگه ندونید طرف بیناست فکر می کنید واقعا کوره !!!
البته ناگفته نماند بازی جیمی فاکس هم توی فیلم RAY دست کمی از بازی آل نداره که او هم به حقش رسید ..... (با جوایز رنگارنگی که گرفت .....)
ولی دو صحنه این فیلم واقعا شاهکاره ...یکی تانگو رقصیدن آل .. و دیگری فِراری روندن آل پاچینو که واقعا دو تا از بیاد ماندنی ترین صحنه های تاریخ سینما هست ....... بخصوص اولی که واقعا خیره کننده است ........
موسیقی متن فیلم هم که توسط Thomas Newman کار شده که اگه به سابقش نگاه کنید مطمئنا بارز ترین فیلمش The Green Mile (1999) دالان سبز (یا حالا هر چی دیگه که ترجمه فارسیش هست !!) هست که اون هم یکی از بیاد ماندنی ترین فیلمهای تاریخ سینماست و البته تی وی خودمون هم تا حالا یه 5-6 باری سانسور شدش رو نشون داده !
تو این فیلم هم کارش خیلی خوبه و سبک موسیقیش خیلی با فیلم همخونی داره ....... بخصوص در صحنه رقص تانگو که عرض کردم یکی از بهترین کارهاش رو ارائه کرده و به اون صحنه زیبایی دو چندانی بخشیده !
فیلم برداری هم در سطح قابل قبولی قرار داره ولی بعضی جاها یخورده ریتمش تند میشه ......
تدوین فیلم هم مثل فیلم برداری از نقاط ضعف فیلم نیست ولی چند صحنه رو میشد حذف کرد .....
و اما کارگردانی ........
همون طور که گفتم این کارگردان سابقه ی درخشانی نداره ولی تو این فیلم بدون شک یکی از بهترین کارهاش رو ارائه کرده و به بهترین نحو از تمام عوامل فیلم بازی گرفته و صحنه هارو بازسازی کرده .......
فقط یکی دو نکته رو باید ذکر کنم
یکی اینکه این فیلم از لحاظ زبان زیاد ثقیل نیست و میشه راحت فهمیدش ولی بعضی حرف هایی که آل پاچینو میزنه اصلا برای زیر 16 سالها مناسب نیست !
و دوم با زیر نویس فارسی این فیلم هم تو بازار موجوده !!!
از نقش های اول فیلم که فاصله بگیریم بقیه عوامل هم به نوبه ی خودشون زیاد بد بازی نکردن :
از جرج ویلیس (با بازی Philip Seymour Hoffman ) گرفته کسی که به ظاهر دوست چارلی هست در باطن به خاطر خطری که تهدیدش میکنه و کاری که دستش داره تعارفش میکنه و باباش از متولیان مدرسه است و خلاصه بگم از پارتی دارهای مدرسه است ....... و در واقع فقط با دوستاش میخوان فقیر بودن چارلی رو به رُخش بکشن و اذیتش کنن .......
تا هری هاویمیر (با بازی Nicholas Sadler ) کهاو هم یکی از دوستان جرج ویلیس و درست مثل جورج باباش از کله گنده های مدرست و بهمین دلیل هم هر کاری میخواد تو مدرسه میکنه و فقط برای حفظ آبروش تعارف چارلی میکنه تا . علیه او حرف نزنه ........
و البته این دو تا ،دو تا دیگه دوست هم بنامهای ترنت و جیمی ( با بازیهای Todd Louiso و Matt Smith ) دارن که اون دو تا هم تونستن از عهده ی نقش بچه هایی که هیچ کاری بلد نیستن و فقط مطیع و مقلد یک نفر هستن و از او پیروی میکنن بر بیان .. بنظر من !
فقط یک چیز دیگه اگه کلا حوصله فیلمهای طولانی رو ندارین این فیلم رو نبینین چون 150 دقیقه هست و بعضی جاهاش یخورده خسته کننده میشه که این ضعف تدوین گر فیلم رو می رسونه ولی در همون صحنه هام میشه از بازی فوق العاده آل لذت برد
+
نوشته شده در ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط یاسین
|
سلام دراین پست قصد دارم بیوگرافی یکی از بهترین و توانا ترین بازیگران سینمای هالیود مطلب بنویسم
انجلینا جولی : Angelina Jolie
تولد : 4 جون 1975 در لوس انجلس
اسم کامل : Angelina Jolie Voight
قد : 173 سانتی متر
اسمهای مستعار : انجی , زن گربه ای !, انج, ای جی
افتخارات : دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگری نقش مکمل زن برای فیلم دختر منحرف و همچنین 3 بار موفق به دریافت گلدن گلاب بخاطر فیلمهای جیا , دختر منحرف , جورجی والانس و...
همسران : جانی لی مییر از 1996 تا 1999
بیلی باب تورنتون از 2000 تا 2003

بیوگرافی جولی :
انجلینا جولی در لوس انجلس به دنیا امد و در انجا نیز بزرگ شد . وی همچنین مدتی نیز در Lee Strasberg حضور داشت اما بعد از مدتی وی به عنوان مدل در بعضی ویدیو کلیپ ها حضور یافت که می توان به عنوان مثال خواننده هایی نظیر Meatloaf Lenny Kravitz, Antonello Venditti را نام برد . به علاوه وی در چند فیلم دانشجویی نیز حضور یافت که کارگردان انها برادرش James Haven بود . اما این ان چیزی نبود که وی می خواست و بعد از حضور کوتاه در چند فیلم مانند هکر وی در فیلم تلوزیونی Gia حضور یافت که داستان واقعی از زندگی یک مدل بود که بر اثر ایدز در می گذشت , انجلینا بخاطر حضور در این فیلم کاندید دریافت جوایز زیادی شد که مهمترین انها دریافت گلدن گلاب بهترین بازیگری زن بخاطر همین فیلم بود . اما وی بخاطر حضور در نقش مکمل برای فیلم دختر منحرف Girl, Interrupted توانست جایزه اسکار را بدست اورد و موفقیتی عظیم بدست اورد و بعد از ان هم در فیلم Lara Croft: Tomb Raider و.....

15 نکته درباره جولی :
1. به شدت به برادرش James Haven علاقه دارد به طوریکه در اغلب مراسم اهدای جوایز همراه وی به جشنها می رود دریک سکانس در فیلم دختر منحرف وی فریاد می زند : جیمی کجاست ؟ فقط کافی است احساس وی را در ادای این کلمه ببینید !!
2. وی در عروسیش با Jonny Lee Miller یک شلوار ساه چرمی پوشیده بود و یک لباس سفید که با خون خودش اسم همسرش را در روی لباسش هک کرده بود !! ( خودش یک نوع نواوری است !)
3. مادرش Marcheline Bertrand و پدرش Jon Voight که برنده اسکار شده است
4. از بچگی ارزو داشته که اداره کننده یک مراسم تشییع جنازه باشد !
5. جولی در فرانسوی به معنای زیبا است
6. خواننده های مورد علاقه اش Madonna, Elvis Presley, Frank Sinatra, The Clash است
7. انجلینا و Adel Imam بازیگر مصری سفیر حسن نیت UNHCR. هستند

8. با مامور اف بی ای به نام Robert K. Ressler برای نقشش در فیلم Taking Lives
9. پدر خوانده فرزند خواندگانش یعنی مادوکس و زهرا Brad Pitt است
10. انجلینا و براد پیت در سال 2006 صاحب فرزندی شدند که اسمش Shiloh Nouvel Jolie-Pitt گذاشتند
11. به تیم فوتبال لیورپول علاقه دارد چون پسرش مادوکس فقط می خواهد تا در لیورپول بازی کند
12. بعد از جولیا رابرتز و کامرون دیاز و سومین بازیگری است که برای بازی در فیلمی 20 ملیون دلار دستمزد می گیرد , وی برای بازی در اقا و خانم اسمیت 20 ملیون دستمزد گرفت
13. از طرفداران Ayn Rand.
14. مادرش بر اثر ابتلا به سرطان تخمدان و بعد از 7.5 سال مبارزه درگذشت
15 . دولت نامبیا به دختر وی تابعیت نامبیایی داده است

خودش می گوید :
درمان ؟ من احتیاجی به ان ندارم تمام نقشهایی که من انتخاب می کنم برای من درمان است
شما جوان هستی , شما مست هستی , شما بد هستید , چه موقعیت اشغالی !!
در مورد پدرم : تو یک بازیگر خوب هستی ولی یک پدر بهتر هستی
شاید اگر من زیادتر از بقیه به مرگ فکر می کنم به این دلیل است که بیشر از بقیه به زندگی عشق می ورزم !!
این صحیح است , این قسمتی از زنگی است , من مادرم را گم کردم ! این برای یک بچه طبیعب است که خانواده اش را گم کند ! من خوشحالم که او ( مادرش ) از درد نجات پیدا کرد برای اینکه من عاشقشم و اون بهترین دوستم است ( 2 کلام هم از مادر عروس !)
دستمزدهایی که گرفته است :
A Mighty Heart (2007) $10,000,000
The Good Shepherd (2006) $10,000,000
Mr. & Mrs. Smith (2005) $20,000,000
Lara Croft Tomb Raider: The Cradle of Life (2003) $12,000,000
Lara Croft: Tomb Raider (2001) $7,000,000

باتشکراز اقای شهریار رحیمی
+
نوشته شده در ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط یاسین
|
کارگردان : Justin Chadwick نویسنده : Philippa Gregory . Peter Morgan
بازیگران :
Natalie Portman ... Anne Boleyn
Scarlett Johansson ... Mary Boleyn
Eric Bana ... Henry Tudor
Jim Sturgess ... George Boleyn
و........... سال : 2008 مدت : 115 دقیقه
ژانر : درام
درجه سنی : PG-13
محوریت فیلم : / لباسهای تاریخی / همسر هنری 16 / سر بریدن / رابطه دختر و پدر /
آن و ماری , دو خواهر هستند که به خواسته پدر جاه طلبشان به دربار انگلستان فرستاده می شوند تا دل پادشاه را بدست اورند و به این ترتیب پدرشان و عمچنین عمویشان صاحب قدرت شوند . اما روابط این دو خواهر رفته رفته تیره می شود اما سرانجام این ماری است که موفق می شود قلب پادشاه را بدست بیاورد اما آن که نتوانسته در بدست اوردن دل پادشاه موفق شود تصمیم می گیرد که همه چیز را خراب کند و......

( بیچاره هنری شانزدهم !!)
" دیگر دختران بولین وار " ( بولویون دومین همسر هنری شانزدهم بود که 29 سال بیشتر زندگی نکرد . وی همچنین مادر ملکه الیزابت اول نیز هست ) بر مبنای رمان پر فروش فیلیپا گریگوری ساخته شده است رمانی که گفته می شود جذابیتهای زیادی دارد .
من شخصا کتاب را نخواندم و اصلا نمی دانم چی هست ! در واقع من هیچ پیش زمینه ای از اتفاقاتی که در فیلم رخ می دهد ندارم !. فقط یک نکته جالب اینکه نمی دانم تا بحال چند فیلم بر مبنای این هنری شانزدهم ساخته شده است اما این یکی درباره رابطه نامشروع هنری شانزدهم است !!
این فیلم داستان " آن " ( با بازی ناتالی پورتمن ) است . کسی که گفته می شود عشقش به هنری شانزدهم و کارهایی که بر این مبنا انجام داد مسیر انگلستان را تغییر داد !

دیدن رابطه های درباری انگلستان واقعا خسته کننده است این را کسانی که چند تا فیلم در این باره دیدن باشند خوب درک می کنند ! اما عاملی که باعث می شود این فیلم قابل تحمل تر از بقیه فیلمها باشد بازی قدرتمند " ناتالی پورتمن " است . همین چند وقت پیش بود که فیلم " اقای ماگوریوم و فروشگاه شگفت انگیز " را از وی دیدیم و در آن فیلم نیز بازی وی مورد تحسین منتقدان قرار گرفت و الان هم در این فیلم باز هم شاهد قدرت نمایی پورتمن در نقش منفی هستیم .

اما در بین تمام هنری شانزدهمی که تا بحال دیده ام این یکی واقعا یکی از بدترین بازیگرانی است که می توانست در نقش هنری شانزدهم ایفای نقش کند ! " اریک بانا " بازیگر با استعدادی است اما هنری شانزدهم یکی از شخصیتهای پر ابهت تاریخ انگلستان است و اریک بانا نتوانسته است در نقش هنری شانزدهم خوش بدرخشد .
در مورد فیلمنامه نمی توانم نظری دهم چون همانطور که گفتم کتاب را نخوانده ام و اصلا نمی دانم جریان چیست ! اما " دیگر دختران بولین وار " فیلم بدی نیست به شرطی که مثل من از دربار انگلستان متنفر نباشید ! .


+
نوشته شده در ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط یاسین
|
کارگردان : الکساندر گنزالس ایناریتو ( کارگردان ۲۱ گرم )
فیلمنامه : گویلرمو آریاگا ( فیلمنامه نویس ۲۱ گرم )
موسیقی متن : گوستاوو سانتولالا
بابل
***
فیلم بابل نامزد ۶جایزه اسکار با ۷ نامزد (نقش دوم زن ۲ نفر )
فقط برنده موسیقی متن شد.
این فیلم در جشنواره ی گلدن گلوب عنوان بهترین فیلم را تصاحب کرد.
دوباره دیدیم که همکاری ایناریتوی کارگردان و آریاگا فیلم نامه نویس فیلم زیبایی را حاصل کرد .
در مورد کارگردان آن باید بگویم که وی یکبار دیگر نیز نامزد کارگردانی اسکارAmores perrosشده بود .
از وی در جشنواره کن بخاطر فیلمهای آمورس پروس سال ۲۰۰۰و بابل ۲۰۰۶ تقدیر شده و جایزه ویژه دریافت نموده است.
آریاگای فیلم نامه نویس هم سال ۲۰۰۵ برنده جایزه فیلم نامه نویسی کن شده است .
میبینیم که تیمی قوی همیشه نتایج خوبی بدست میاورند.
موسیقی فیلم هم بسیار زیبا و اثر گذار بود که از سازهای محلی مکزیکی و اسپانیایی بهره برده بود.
فیلم مانند ۲۱ گرم در ابتدا با فلاش بکهای متعدد شما را بمباران میکند و ۴ داستان را بموازات هم پیش میبرد .
زمانهای ارتباط ۴ قصه با هم بسیار دقیق انتخاب شده اند . بطور مثال در مکزیک زمانی که در عروسی مرغ را سر میزنند
بلافاصله وارد صحنه ی زن تیر خورده میشوید که با این تمثیل بیگناهی وی را تاکیید میکند و …
و جاهایی نیز از فضاهای متضاد استفاده شده است که موثر هم واقع شده اند.
در ۲۱ گرم ۳ داستان همزمان در بابل ۴ داستان همزمان تصور کنم در فیلنامه بعدی آریاگا باید منتظر ۵ داستان همزمان بود ! ؟
دوربین بیشتر روی دست میباشد تا حالت مستند گونه ی ۴ داستان حفظ شود .
بازی براد پیت خوب ، و بازیهای مرد مراکشی پدر بچه ها ، زن مکزیکی پرستار بچه ها و همینطور دختر ژاپنی کاملا برجسته و زیباست .
فیلمنامه هم یکدست بوده و دچار رکود نمیشود بدون اینکه با ریتم نسبتا تندش شما را خسته یا کلافه کند.
بنظر من بابل یک فیلم سیاسی نیست بلکه یک فیلم اجتماعی ست که از هیچ کس تعریف نمیکند و به کسی انگ هم نمیزند
و رسالت خود را در نقل داستان بدون غرض حفظ میکند و در مورد همه منصفانه نگاه میکند.
تصور میکنم این فیلم شایستگی بیشتری نسبت به مرده برای معرفی بعنوان بهترین فیلم را داشت .
بعد از دیدن این فیلم بهتر است مغز خود را restart کرده و دوباره آنرا در ذهن خود مرور کنید .
پایان داستان هم بدون اینکه کلیشه یی شود با روندی منطقی صورت میپذیرد و شما را نمی آزارد .
باید منتظر کار بعدی این ۲ نویسنده و کارگردان باشیم .
*
* در بابل آریاگا کسی بسوی خدا تیراندازی نمیکند ، همه هدف تیرهای تقدیرند *
+
نوشته شده در ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط یاسین
|
کاتولیک های مسیحی با اعتراض به ساخت فیلم "قطب نمای طلایی" مدعی شده اند که رمان پولمن یک داستان ضد کلیسایی است که مذهب کاتولیک را تضعیف می کند.
این فیلم که با بازی نیکول کیدمن و دانیل کریک و براساس اولین جلد از سه گانه "نیروی اهریمنی اش" اثر فیلیپ پولمن ساخته شده و قرار است اواخر سال 2007 میلادی اکران شود، اعتراض بسیاری از مسیحیان را برانگیخته؛ تا جایی که از کارگردان فیلم خواسته اند داستان فیلم را اصلاح و تعدیل کند. این درحالی است که بازیگران و کارگردان فیلم و همچنین فیلیپ پولمن این ادعاها را رد کرده و از داستان آن دفاع کرده اند.
نیکول کیدمن از بازیگران فیلم گفته است: من خودم یک کاتولیکم و مسیحیت بخشی از وجود من است. اگر احساس می کردم که این داستان مسیحیت را تضعیف می کند، بازیگری در فیلم را نمی پذیرفتم.
گفتنی است داستان "قطب نمای طلایی" از سه گانه "نیروی اهریمنی اش" روایتگر تلاش دختری است که می خواهد دوست خود را از چنگ یک مذهبی افراطی نجات دهد.
+
نوشته شده در ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط یاسین
|
نيويورک- سال 2009. يک ويروس مهلک که در اصل به منظور مقابله با سرطان ساخته شده بود، به سرعت شيوع مي يابد. ويروس نود درصد از مردم را مي کشد و بقيه را تبديل مي کند به انسان هايي مسخ شده که به شدت از نور گريزانند و ميل عجيبي به خوردن گوشت دارند. آنها تبديل مي شوند به خون آشاماني آدمخوار که شب ها براي شکار به خيابان ها مي ريزند و از گوشت ديگر انسان ها هم نمي گذرند. نور روز براي آنها کشنده است. به همين دليل روزها را در زير زمين يا داخل خانه ها مي گذرانند و شب ها براي پيدا کردن گوشت به خيابان ها مي ريزند. در اين ميان تنها فردي که در شهر سالم مانده، ويروس شناسي است به نام رابرت نًويل(ويل اسميت). رابرت که کارمند ارتش بوده، مامور شده بود راه مقابله با ويروس را پيدا کند اما اين کار غيرممکن است.
اکنون سه سال از حمله ويروس گذشته است. رابرت که همسر و دختر هفت ساله اش را بر اثر ابتلا به ويروس از دست داده ، در طول اين سه سال تنهايي زندگي کرده است. او شب ها اسلحه به دست از خانه خارج مي شود و به شکار خون آشامان مي پردازد، آنها را به آزمايشگاهش مي آورد و روي آنها آزمايشات مختلفي انجام مي دهد تا شايد راه غلبه بر ويروس را بيابد. بعد از انجام تحقيقاتش او به اين نتيجه مي رسد که تنها راه براي مقابله با ويروس اين است که با استفاده از خون خودش- که نسبت به ويروس ايمني دارد- دارويي بسازد که عوارض ابتلا به ويروس را معکوس کند. رابرت از نظر مبتلايان، يک موجود غيرعادي است و بايد نابود شود. او سرانجام با فرستادن پيام هاي راديويي موفق مي شود دو نفر را که هنوز آلوده به ويروس نشده اند پيدا کند؛ يک زن زيبا به نام آنا (آليسي براگا) و يک بچه به نام اثان(چارلي تاهان). حضور اين دو انگيزه تازه يي به رابرت مي دهد و او را در راه هدفش- که نجات انسان هاست- مصمم تر مي کند.
---
فيلم «من افسانه ام» ( I am Legend) اقتباسي است از رماني با همين نام، نوشته ريچارد متسون و چاپ شده در سال 1954. در واقع اين فيلم 100 دقيقه يي که بودجه يي برابر با 150 ميليون دلار براي ساختش صرف شد، چهارمين فيلمي است که تاکنون براساس اين رمان ساخته شده است. «من افسانه ام» يک فيلم علمي- تخيلي وحشتناک و مهيج است با بازي ويل اسميت. اين فيلم توسط يک کارگردان نسبتاً تازه کار اما بااستعداد به نام فرانسيس لارنس کارگرداني شده است. لارنس تا قبل از سال 2005 به عنوان کارگردان کليپ هايي ويدئويي، تيزرهاي سينمايي و تجاري کار مي کرد و به خاطر کليپ هايي که براي خوانندگاني نظير ار اسميت، ويتني هيوستون، بريتني اسپيرز، جنيفر لوپز و جاستين تيمبرليک مي ساخت جوايز متعددي دريافت کرده بود. لارنس در سال 2005 فيلم «کنستانتين» را ساخت و با همين فيلم به شهرت رسيد. «کنستانتين» هم مانند «من افسانه ام» متعلق به ژانر علمي - تخيلي و وحشت بود و کيانو ريوز نقش اصلي اش را بازي مي کرد. مي توان گفت که انتخاب لارنس به عنوان کارگردان پروژه «من افسانه ام» تا حد زيادي به خوش شانسي او مربوط مي شود.
کمپاني برادران وارنر در سال 1994 به فکر ساخت نسخه (در آن زمان) سوم فيلم مي افتد. بازيگران متعددي از جمله تام کروز و مايکل داگلاس به عنوان بازيگر نقش اصلي در نظر گرفته شدند که البته ساخت فيلم در آن زمان ميسر نشد. کمپاني سرانجام در سال 97 موافقت کرد تا ريدلي اسکات فيلم را کارگرداني کند و قرار شد نقش اصلي را هم آرنولد شوارتزنگر بازي کند. اما بودجه بالاي فيلم مانع از به انجام رسيدن پروژه در آن زمان شد. در سال 2002 قرار شد مايکل بًي فيلم را کارگرداني کند و نقش اصلي را هم ويل اسميت بازي کند که اين بار به علت عدم علاقه مدير وقت کمپاني به فيلمنامه، ساخت فيلم ممکن نشد. بعد از آن کارگرداني پروژه به گيلرمو دل تورو پيشنهاد شد که به دلايلي آن همکاري هم ميسر نشد. اما سرانجام در سال 2005، فرانسيس لارنس که با «کنستانتين» توانايي هاي خود را نشان داده بود به عنوان کارگردان پروژه انتخاب شد و ويل اسميت هم بازيگر نقش اصلي فيلم باقي ماند. آکيوا گولدزمن هم که تهيه کنندگي «کنستانتين» را به عهده داشت، به عنوان تهيه کننده و فيلمنامه نويس پروژه استخدام شد. گولدزمن يکي از فيلمنامه نويسان و تهيه کنندگان موفق هاليوود است و يک جايزه اسکار هم (به خاطر فيلمنامه «يک ذهن زيبا») در کارنامه خود دارد. او مانند بسياري از طرفداران ژانر علمي - تخيلي، از شيفتگان متسون است. به گفته او؛«ريچارد متسون يکي از بزرگان ژانر علمي - تخيلي است و تاثير عميقش بر فيلم هاي اين ژانر غيرقابل انکار است.»
اما فيلمنامه آکيوا گولدزمن تفاوت هاي نسبتاً زيادي با رمان کوتاه متسون دارد. مهمترين تفاوت، نحوه پايا ن بندي فيلم با رمان است. از آنجا که ميل غالب هاليوود اين است که تماشاگر، خوشحال سالن سينما را ترک کند، اين فيلم بر خلاف رمان، پاياني خوش دارد که البته اين پايان بندي بسيار غيرواقعي و سرهم بندي شده به نظر مي رسد و با منطق داستان همخواني ندارد. تفاوت ديگر اين است که قهرمان رمان يک کارگر دائم الخمر چشم آبي است در حالي که قهرمان اين فيلم، يک دانشمند زيست شناسً بزن بهادر سيا هپوست است. گولدزمن درباره تفاوت فيلم با رمان مي گويد؛«در واقع ما فيلمنامه اين فيلم را از دو اثر، يکي رمان متسون و ديگري فيلم «آخرين مرد»- که اقتباسي آزاد بود از رمان متسون- اقتباس کرديم. به علاوه ما فضاي رمان را به روز کرديم و عناصر امروزي را وارد داستان کرديم. اما در کل هدفمان اين بود که روح رمان را در فيلمنامه حفظ کنيم.»
نقش کاراکتر زن فيلم را آليسي براگا بازي مي کند. براگا که برزيلي الاصل است، پيشتر در فيلم «شهر خدا» بازي کرده بود و نوع بازي و چهره اش باعث شد تا تهيه کننده فيلم او را براي اين نقش انتخاب کند. گولدزمن در اين باره مي گويد؛« چهره آليسي طوري است که حس مي کنيم او يک کاراکتر ذاتاً مهربان و خوب است. اين براي ما خيلي مهم بود. کاراکتر او در فيلم، نماد اميد است. او به رابرت نويل انگيزه و قدرت مي دهد تا بر خلاف همه مشکلات، به راهش ادامه دهد.»
در يکي از صحنه هاي نفس گير فيلم، رابرت بيرون خانه اش مشغول تمرين گلف است که ناگهان آهويي را مي بيند و به همراه سگش به دنبال او مي دود تا شکارش کند. آهو فرار مي کند و به داخل يک ساختمان خالي مي رود. رابرت هم به دنبال او به داخل ساختمان مي رود. سکوت همه جا را فرا گرفته و تنها صدايي که مي شنويم صداي نفس هاي رابرت است. او وارد يک سالن خلوت مي شود و ناگهان با جمعيت عظيمي از خون آشام ها روبه رو مي شود که آماده هجوم آوردن به طرف او هستند. او با سرعت فرار مي کند و خود را نجات مي دهد.
ترس از نابودي جهان و انسان ها يکي از تم هاي اصلي فيلم «من افسانه ام» است. حتي مي توانيم وجه استعاري داستان را به وضعيت کنوني جهان و مردمانش هم تعميم دهيم. افرادي که به ويروس مبتلا شده اند، از خصائل انساني شان تهي مي شوند، تبديل به خون آشام مي شوند و به دنبال شکار ديگران مي روند. با يک ديد بدبينانه مي توان اين وضعيت را شبيه دنياي امروز دانست. دنيايي که انسان هايش همه به نوعي در پي از بين بردن يکديگرند؛ يا مي خواهند با جنگ بر يکديگر مسلط شوند يا به خيابان مي آيند تا با بهره گيري از ديگران، منافع خودشان را تامين کنند. در اين ميان شايد عده معدودي باشند که مانند رابرت نويل واقعاً انسان باقي مانده اند.
«من افسانه ام» يک فيلم شخصيت محور است. اساس و محور همه وقايع فيلم، کاراکتري است به نام رابرت نويل؛ مردي که تنها بازمانده سالم يک شهر يا حتي دنيا است. داشتن خودايمني نسبت به ويروس تنها علت زنده ماندن رابرت نيست؛ او فردي است باهوش، قوي و مصمم. او يک نظامي است و مي داند که نظم و برنامه ريزي دقيق، شرط موفقيت است. او به مدت سه سال، هر روز بيدار مي شود، غذا مي خورد، به موسيقي گوش مي دهد، ورزش مي کند، مايوسانه به دنبال ديگر نجات يافتگان مي گردد و در آزمايشگاهي که در زيرزمينش ساخته درباره راهي براي از بين بردن ويروس تحقيق مي کند. وقتي خورشيد غروب مي کند، پنجره هاي خانه اش را مهر و موم مي کند و با اين اميد که امشب هم از شر خون آشامان در امان خواهد بود به همراه سگ ژرمن شپردش به داخل يک وان حمام مي رود و اسلحه در دست، در ميان جيغ ها و ناله هاي هولناکي که از بيرون خانه به گوش مي رسد، مي خوابد. اما اين وضعيت، در عين اينکه گاهي براي او بسيار خرد کننده مي شود، باعث مي شود تا او نوع جديدي از آزادي را تجربه کند. او آزادانه در شهر مي چرخد، با جواهرات گرانبهايي که اکنون قيمتي ندارند خانه اش را تزيين مي کند، انبارهاي غذاي رستوران را زير و رو مي کند و خلاصه هر کاري که دلش مي خواهد انجام مي دهد. او يک انسان مقاوم و با اراده است. آن طور که کارگردان فيلم فرانسيس لارنس گفته، ««من افسانه ام» در اساس قصه مردي است که به تنهايي در برابر دنيا مي ايستد و علت اصلي جذاب بودن اين فيلم هم همين است.»
+
نوشته شده در ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط یاسین
|
زير آفتاب توسکانی
 |
| دايان لين در نقش فرانسيس مه يز در صحنه ای از زير آفتاب توسکانی |
نام فيلم: Under the Tuscan Sun
فرانسيس مه يز( دايان لين) نويسنده مقيم سانفرانسيسکو، پس از اينکه پی می برد شوهرش با زن ديگری رابطه دارد از او جدا می شود.
تاثير طلاق و همچنين زندگی شهری او را به کلی افسرده و نا اميد کرده است. فرانسيس به بن بستی رسيده است که حتا نمی تواند دست به قلم ببرد.
پتی( ساندرا اوه) دوست فرانسيس که قرار است با يک تور مسافرتی به منطقه توسکانی در ايتاليا برود، به علت اينکه ماه های آخر دوران بارداری اش را می گذراند، از اين مسافرت صرف نظر می کند.
پتی به فرانسيس پيشنهاد می کند برای استراحت و فرار از زندگی شلوغ شهری چند روزی به مسافرت برود. به همين دليل بليت سفرش به ايتاليا را به فرانسيس می دهد.
فرانسيس با اين بهانه که اين مسافرت هيچ کمکی به وضيعت روحی نابسامان او نخواهد کرد از پذيرش اين پيشنهاد سر باز می زند. در نهايت پتی او را مجبور می کند که به توسکانی برود.
 |
| دايان لين و رائول بووا در نقش مارچللو |
زمانی که اتوبوس در يکی از دهکده های توسکانی تصادفا جلوی يک ويلای زيبا می ايستد، فرانسيس از اتوبوس پياده می شود. او عاشق آن منطقه می شود و سريع ويلا را می خرد، و تصميم می گيرد زندگی اش را به ايتاليا منتقل کند.
ويلا احتياج به کمی تعمير دارد. فرانسيس از گروهی از کارگرهای لهستانی برای تعمير خانه استفاده می کند. او بزودی با محل و مردم صميمی آنجا اخت می شود.
به جز يک زن انگليسی به نام کاترين، که ظاهرا قبلا با فدريکو فلينی فيلمساز مشهور ايتاليایی کار می کرده و هميشه خاطره ای از او نقل می کند، هيچ کسی در آن محل نمی تواند انگليسی صحبت کند. با اينحال فرانسيس از لحاظ ارتباط بر قرار کردن مشکل چندانی ندارد.
افسردگی و نا اميدی فرانسيس خيلی سريع رنگ می بازد. فرانسيس حس می کند تمام رضايت گمشده در زندگی اش را دوباره باز می يابد.
ورود يک پيمانکار محلی به نام مارچللو( رائول بووا) به زندگی فرانسيس، او را بيش از پيش به زندگی اميدوار می کند.
فيلم زير آفتاب توسکانی ساخته "اودری ولز" کارگردان زن آمريکائی با فروشی حدود 10 ميليون دلار در آخر هفته گذشته در آمريکا، دومين فيلم پر فروش هفته سينماهای اين کشور شد.
اين فيلم براساس خاطرات شخصی و زندگی واقعی "فرانسيس مه يز" داستان نويس آمريکائی که در قالب يک کتاب با همين نام به چاپ رسيده بود، ساخته شده است.
به گفته بسياری از منتقدين و تماشاگران اين فيلم نسخه رمانتيک و خوش بينانه فيلم Cold Creek Manor است که هفته گذشته در همين صفحه معرفی شد. جالب اينکه هر دو فيلم محصول استوديوی فيلمسازی Touchston Pictures هستند.
زير آفتاب توسکانی فيلم رمانتيک زنانه پر تماشاگری است که تمام روياهای هر زنی که در زندگی اش شکست خورده است را به تصوير می کشد. قطعا حضور زنان به عنوان عوامل اصلی سازنده اين فيلم (کارگردان، نويسنده و تهيه کننده) نقش موثری در موفقيت اين فيلم داشته است.
+
نوشته شده در ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط یاسین
|
| هراس ژاپنی در روایتی هالیوودی؛ درنگی بر فیلم کینه |
 |
|
|
چند سال پیش تاکشی شیمیزو، فیلم «کینه» را در ژاپن مقابل دوربین برد؛ فیلمی با ساختاری بدیع که در آن تعلیق و هیجان حرف اول و آخر را میزد.
موفقیت «کینه» چنان بود که سام ریمی به شیمیزو پیشنهاد کرد، نسخهای هالیوودی هم از کینه در هالیوود کارگردانی کند؛ فیلمی که هماکنون در سینماهای تهران روی پرده است و در واقع بازسازی هالیوودی اثر ژاپنی است.
در سالهای اخیر رویکرد هالیوود به آثار ژانر وحشت ژاپنی بسیار پررنگ بوده است. بازسازی هالیوودی کینه از این منظر جالب توجه است که این فیلم توسط کارگردان نسخه اول ساخته شده است.
شیمیزو کوشیده تا تمام آنچه در نسخه اولیه باعث جذابیت اثر شده بود را در بازسازی هالیوودی آن نیز رعایت کند. به قولی اگر کسی نسخه ژاپنی «کینه» را ندیده باشد، «کینه» آمریکایی را ممکن است اثری بدیع و سرشار از خلاقیت بداند ولی اگر پای مقایسه به میان بیاید باید به این نکته اذعان کرد که تمام نکات جذاب فیلم، در واقع تکرار مؤلفههای نسخه ژاپنی است.
«کینه» آمریکایی چون در هالیوود ساخته شده، برای فتح گیشه خوش آب و رنگتر به نظر میرسد، منتها هراس و وحشت حاکم بر اثر اصالت ندارد. در واقع شیمیزو در «کینه» ژاپنی، در ایجاد تعلیق از باورهای بومی ژاپن بهره گرفته بود و همین موجب اصالت فیلم شده بود. در حالی که نسخه آمریکایی در بهترین حالت تکرار تمام چیزهایی است که به شکلی بهتر و باورپذیرتر در نسخه ژاپنی وجود داشت.
«کینه» ژاپنی با تصویری خونبار از یک خانه آغاز میشود. در حالی که مرد به خون آغشته اتاق را ترک میکند، جسد غرق در خون زن گوشهای افتاده و پسر کوچک در حال کشیدن نقاشیهای خشن و وحشتناک است.
پس از این سکانس، روایت خطی قصه از مؤسسه مددکاری آغاز میشود؛ جایی که دختری جوان با گرفتن نشانی یک خانه، مأمور سرزدن به پیرزن بیماری میشود. کلیت این ماجرا در «کینه» آمریکایی هم حفظ شده؛ با این تغییر کوچک که در ابتدا مردی آمریکایی را میبینیم که از ایوان برجی بلند به یکباره خود را به پایین پرت میکند و دختر جوان ژاپنی از مؤسسه مددکاری مأمور رسیدگی به یک پیرزن آمریکایی میشود.
بنمایه فیلم «کینه» کاملاً بر اساس باورهای ژاپنی شکل گرفته است. در حکایتها و باورهای سنتی ژاپن ارواحی که برای انتقام بازمیگردند، جایگاه ویژهای دارند. در «کینه» شبح سرگردان زنی که در یک خانه به قتل رسیده، از ساکنان تازه خانه انتقام میگیرد.
در نسخه آمریکایی «کینه» شاهد حضور یک خانواده آمریکایی در ژاپن هستیم، خانوادهای که به دلیل مشغله مرد مجبور به اقامت در توکیو هستند و بدون اطلاع از پیشینه خانه به آنجا نقل مکان میکنند. این در واقع مهمترین تغییری است که شیمیزو در بازسازی هالیوودی «کینه» داده است. قرار دادن یک خانواده آمریکایی در کشوری غریبه و استفاده از حس غربت و عدم شناخت در واقع ابزاری برای تشدید فضای هراسآور اثر بوده است. با این همه فیلم در بیشتر نقاط جالب توجهاش وامدار نسخه ژاپنی و به نوعی تکرار همان مایههاست.
هرچند «کینه» آمریکایی، جذابیت نسخه ژاپنی را نداشت، اما این فیلم آنقدر موفق بود که بلافاصله ساخت دنباله آن در دستور کار قرار گیرد. این فیلم که امسال به نمایش درآمد، مانند قسمت اول، اثری در ژانر وحشت است. «کینه 2» درباره زن جوانی است که در توکیو اسیر نفرین اسرارآمیزی میشود که در قسمت اول سر خواهرش آمده بود.
«کینه 2» هم توسط شیمیزو ساخته شده است و بازیگرانی چون سارا میشل گدار، امبر تامبلین و ادیسون چن در آن ایفای نقش کردهاند | |
+
نوشته شده در ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط یاسین
|
بلوار مولهلند
ماجرای این فیلم بسیار گنگ و معمایی است ، به خصوص برای کسانی که به زبان انگیسی مسلط نیستند با اینکه فیلم را با زیرنویس فارسی مشاهده می کنند و یا حتی بعضا مواردی بوده است کسانی که انگلیسی زبان مادری آنهاست برداشت کاملی از موضوع فیلم ، شخصیت ها و عناصر موجود در فیلم و همچنین منظور کلی کارگردان عاجز هستند.
توضیحات:
فیلم "بولوار مولهلند" آخرین اثر کارگردان مشهور "دیوید لینچ" است که به قول منتقدین و طرفداران وی بهترین کار او تلقی می شود ، لینچ جایزه بهترین کارگردان را برای این فیلم در جشنواره فیلم کن را به صورت مشارکتی دریافت کرد ، در جشنوارهأ آکادمی سال 2001 نامزد جایزه اسکار برای بهترین کارگردان بود ، در جشنواره منتقدین لس آنجلس جایزه بهترین کارگردان و بهترین فیلم را برد و همچنین بسیاری از جشنواره های معتبر دیگر نامزد یا برنده بود.
فیلم برگرفته از افکار سورئالیسم ، به پردازش سرکوب عذاب وجدان در بشر می پردازد و کما اینکه در طرف دیگر از داستان فساد موجود در هالیوود نیز نشانه می رود و وضع بازیگر و کارگردان و کلا هنرمندان در ستیز با سرمایه داران و صاحبان کمپانی های بزرگ و بی عدالتی موجود را نیز نمایان می کند.
ظاهر ماجرای فیلم پلیسی و جنایی است و با صحنه های پر اضطراب و حتی ترسناک آمیخته شده است و با اینکه لینچ همانند گذشته سبک اسرارآمیز خود را حفظ نموده و با وجود اینکه کلیشهأ فیلم سازی لینچ که در همهأ فیلم هایش از دههأ هفتاد تاکنون در این فیلم موجود است اما همچنان نوآوری بارزی در فیلم می باشد و تکنیک های جالب و نوین داستانی ، تصویری و صوتی به وفور در آن مشاهده می شود.
برای مثال کلیشهأ تکراری موجود در سینما اینست که شخصیت داستان به خواب می رود و تا قبل از بیداری قهرمان داستان ، بیننده گمراه شده است ، اما پس از بیداری شخص بیننده آگاه می شود ، که البته در این فیلم هر سه عنصر "قبل از خواب" ، "خواب" و "بعد از بیداری از خواب" موجود است اما لینچ به نوعی عنصر "قبل از خواب" را در قسمت "پس از بیدار شدن از خواب" بیان کرده است و قسمت قبل از آن نیز به صورت خلاصه و در دو سکانس کوتاه در ابتدای فیلم و کاملا مبهم عرضه می شود.
نکته ای که در این فیلم موجود است ، برای بیننده های مبتدی و متوسط بسیار بی معنی است و صحنه های داستان کسل کننده است اما به جرات می گویم که صحنه و سکانسی نیست که معنی نداشته باشد. و به قول کارگردان معروف "استیون سادربرگ": "اگر صحنه ای را متوجه نشدید ، ایراد از شماست و نه از ما ، فیلم را آنقدر ببینید تا متوجه شوید".
اصل داستان چیست؟!
"دایان سلوین" شخصیت اصلی داستان است که در شهر "دیپ ریور" در ایالت "اونتاریو" در کانادا بدنیا آمده است ، وی در یک مسابقه رقص برندهأ جایزه ای می شود که به تشویق داوران و اطرافیان به سمت سینما و بازیگری کشیده می شود و به شهر لس آنجلس که عمّه وی نیز آنجاست می رود ، عمّهأ او بعد از مهاجرت وی فوت می کند و برای او نیز مبلغی به ارث می گذارد ، او برای گرفتن نقش اصلی در فیلم "داستان سیلویا نورت" تلاش بسیاری می کند اما ناکام است که با "کامیلا" آشنا می شود ، کامیلا برای دایان در فیلم هایش نقش های کوتاهی دست و پا می کند.
دایان عاشق کامیلا می شود و زمانی که متوجه می شود که کامیلا به کس دیگری علاقه دارد با او قهر می کند ، کامیلا سعی به آشتی با دایان می کند و یک شب او را به مهمانی دعوت می کند ، اما در این مهمانی دایان متوجه می شود که کامیلا قصد ازدواج با یک کارگردان را دارد و کل مهمانی برای او ناراحت کننده و غم انگیز می شود و تصمیم به کشتن کامیلا می گیرد پس یک قاتل حرفه ای را برای اینکار استخدام می کند و کامیلا را به قتل می رساند.
دایان که دچار عذاب وجدان از کردهأ خود شده از حالت روانی خود خارج می شود و از ترس چند روزمتمادی در خانهأ خود گوشه نشین می گردد و در این تنهایی ، از فکر و یادآوری کرده اش خودکشی می کند.
داستان در قالب فیلم
قسمت اوّل: فیلم با نمایش رقص گروهی شروع می شود که شاید رویا یا خاطرات "دایان" از برنده شدن جایزه رقص در کانادا است. سپس دوربین نمایان شخصی است که در تختی می خوابد و به خواب می رود که این خود دایان است که می خوابد و قسمت اوّل ساختار یعنی ماجرای "قبل از خواب" تمام می شود هر چند بعد از بیداری وی از خواب ، فیلم به زمان قبل از خواب رجوع می کند و اطلاعات بیننده از سابقهأ دایان بیشتر می شود.
قسمت دوم: قبل از شروع به توضیح قسمت دوم نکته ای که در مورد خواب وجود دارد اینست که عمدهأ عناصر خواب از روزهای آخر عمرش گرفته شده است و تمام اسامی در خواب متفاوت با واقعیت است و هر کسی در شغل و مکانی دیگر با نام و داستانی متفاوت ظاهر می شود و خود دایان نیز نام مستعار "بتی" را برای خود پیدا می کند که این اسم را از پیشخدمت رستوارن "وینکیز" موقع استخدام آدمکش می گیرد.
1. خواب دایان از آنجا شروع می شود که کامیلا با نام جدید "ریتا" در خواب وی در ماشین لیمو در حال رفتن به بولوار مولهلند است که در راه به جانش سوء قصد می شود ولی در این حین ماشینی با لیمو تصادف می کند ، همانند شبی که خود دایان در بیداری به دیدار کامیلا می رود و در میان راه با دیدار کامیلا سور پریز می شود. ریتا (کامیلا) نیز به نوعی متقارن با اصل ماجرا سور پریز می شود اما جان سالم بدر می برد هرچند که دچار فراموشی حافظه می شود و لنگان لنگان از محل تصادف دور می شود و به خانه عمّهأ "بتی" (نام مستعار "دایان") می رود و شب را در باغچهأ جلوی درب می خوابد ، صبح بعد عمّه بتی (دایان) را می بینیم که با تاکسی به مسافرت می رود ، رانندهأ تاکسی چمدانی بزرگ و دراز و سنگینی را به صندوق عقب ماشین می گذارد که کنایه از مرگ عمّه دایان است و آن چمدان تابوت عمّهأ او و تاکسی ماشین کفن و دفن است و از آنجایی که بعدا متوجه می شویم که عمّه برای فیلمسازی به کانادا رفته است و ضرب المثلی در آمریکا هست که "فیلم ساختن در کانادا" کنایه از مرگ است.
۲. صحنه بعدی شخصی بهت زده به نام "دنی" را نشان می دهد که با روان شناسش در حال گفتگو در رستوارنی به اسم "وینکیز" است. "دنی" خوابش را به روانشناس می گوید و با هم به پشت رستوران می روند ، زمانی که دنی چهره ای مخوف را برای زمان بسیار کوتاهی در پشت ساختمان می بیند از شدت ترس و وحشت جان می سپارد. شخصی که بهت زده و هراسان است خود دایان است و دنی را روز استخدام یک آدمکش در همان رستوران می بیند و آن چهرهأ مخوف و ترسناک پشت ساختمان در خواب دنی که در صحنه ای نیز جعبهأ آبی را در دست دارد همان آدمکش است که شخصیتی شیطانی دارد و چهرهأ وحشتناک اش دنی را از ترس می کشد و همچنین این وحشت بطور غیر مستقیم دایان را می کشد. از آنجا که دایان خود را در دنی می بیند و خوابی در خوابش است ، و دنی نیز می گوید که خواب را دو بار دیده است و همچنین زمانی که دایان از خواب بیدار می شود او نیز دو بار در دو حالت متفاوت یعنی یکی با بدنی مرده و گندیده و دیگری با بدنی زنده و سالم دیده می شود، یعنی دایان این خواب را را دو بار دیده است و آن جعبه آبی نیز محلی است که آن آدمکش برای استقرار پول به دایان گفته است.
3. بتی (دایان) از کانادا به لس آنجلس میاید ، دو نفر سالمند همراه او هستند که این دو در اصل داوران مسابقه رقص هستند که او را تشویق به بازیگری کرده اند و در خواب دایان بعنوان همسفر وی هستند که تنها تا فرودگاه بتی را همراهی کرده اند. در صحنه ای این دو داور زن و مرد با خنده ای مکّارانه بنظر راضی از اقدام شان هستند. این دو نفر که دوباره در انتهای داستان و در خانهأ دایان ظاهر می شوند و منجر به خودکشی او نیز می شوند و این کنایه از طلسمی است که دایان در تصور خود دارد و فکر می کند که سرنوشت بدش منشایی جز این دو نفر ندارد (بعضا بینندگان به اشتباه تصور می کنند این دو پدر و مادر بتی یا دایان هستند ، اما در صحنهأ بسیار کوتاهی در ابتدای فیلم ، دایان را بروی صحنه می بینیم که همین زوج سالمند در موقع تشویق جمعیت کنار او می روند که خود دلیل مستندی بر مربی بودن آنها دارد).
4. زمانی که بتی به خانه عمه اش می رسد از زیبایی آن هیجان زده است و مدیر ساختمان "کوکو" با بتی برخورد گرمی دارد و از سگ یکی از ساکنین بخاطر مدفوعش در باغچه عصبانی است و فریاد می زند: "سگت رو جای صبحانه می خورم" چرا که در برخوردی که دایان در بیداری با کوکو داشت ، کوکو بسیار گرسنه بود.
"کوکو" از اقامت ریتا در خانهأ با شکوه عمه روس راضی نیست و برای همین هم یکبار بتی را بازخواست می کند و به او می گوید که از شر مشکلش خلاص شود ، "کوکو" تصور می کند که "بتی" بازیگر جوان با استعدادی است.
"کوکو" که در دنیای واقعی هم اسمش "کوکو" است ، در بیداری مادر "آدام کشر" و در حقیقت مادر شوهر آیندهأ کامیلا است و در شب مهمانی بسیار مشهود بود که از کامیلا چندان خوشش نمی آید و برای همین هم بود که در خواب نیز از کامیلا (ریتا) ناراضی و عصبانی است و نمی خواهد او در محدوده زندگی اش باشد.
5. در صحنه بعدی بتی با ریتا که حافظه اش را فراموش کرده آشنا می شود ، ریتا که نام اصلی اش را فراموش کرده و تنها نام "دایان سلوین" را بخاطر میاورد بعلاوه اینکه شب قبل ، پیش از تصادف به مقصد بولوار موهلند در حرکت بوده است. و در حمام عمه روس نام ریتا را از پوستر فیلم "جیلدا" که بروی دیوار است الهام می گیرد. ریتا در کیف خودش کلید آبی بزرگ و فانتزی بعلاوه مقدار چشم گیری پول نقد دارد که این کلید و پول در واقع گرفته شده از دیدار دایان با آدمکش است که پول درون کیفش را به آدمکش نشان می دهد و کلید آبی را از او تحویل می گیرد کما اینکه ما نمیدانیم این کلید کجا را باز می کند.
ریتا در واقع تحت تعقیب توسط گروهی است که قصد جانش را دارند و در واقع درمانده از راه کاری برای خودش است کما اینکه حافظه اش را از دست داده است ، اما این دو یعنی ریتا و بتی سعی به کشف هویت اون دارند و بتی به نوعی به او پناه می دهد و زندگی ریتا در خطر است.
این صحنه اوج نمایش احساسات و خواسته های دایان در بیداری است که در خواب خود آنها را می بیند که نشان می دهد دایان دوست دارد که کامیلا به او وابسته باشد و از او مراقبت کند. گرفتن نام ریتا از پوستر فیلم جیلدا چندان هم بی مفهموم نبوده است ، در فیلم جیلدا با بازیگری ریتا هیوورد ، جیلدا شخصیت زنی است که بین دو نفر عاشق در حال رقابت قرار گرفته است و عاشق های جیلدا سعی به تصاحب آن دارند ، همانند کامیلا و کارگردان.
6. (پیش توضیح: کارگردان اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" در اصل در فیلم ظاهر نمی شود و دایان آدام کشر را در خوابش جایگزین می کند.) کارگردان فیلم "داستان سیلویا نورت" یعنی "آدام کشر" (باب بروکر) با مدیر فیلمش و مسئولین کمپانی سازنده فیلم در حال بحث است که دو نفر وارد اتاق می شوند ، آنان تاکید به انتخاب دختری به نام "کامیلا رودز" در نقش اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" دارند.
در این صحنه که دایان در خواب می بیند ، کارگردان مجبور به انتخاب اجباری بازیگری می شود که نمی خواهد و دست پشت پرده ای بعنوان سرمایه گذار اصلی فیلم این مسئله را اجبار می کند و این در حقیقت تصور دایان است که کارگردان انتخاب نداشته است و بلکه انتخاب بازیگر از قبل تصمیم گیری شده است.
شخصیت یکی از دو برادر را دایان در مهمانی آن شب گرفت. زمانی که دایان اسپرسو می نوشید ، مردی عبوس را دید که به او خیره شده بود و از آنجایی که در دایان در آن لحظه بسیار غمگین بود ، قهوه در دهانش بسیار بد مزه جلوه می کرد و به همین دلیل مرد عبوس را در خوابش متنفّر از هر گونه قهوه ای تجسم می کند.
اما برادر دیگر کاستیگلیانی کیست؟ شخص عبوس دوم در مهمانی آن شب نبود و در هیچ جای دیگر فیلم دیده نمی شود. او در اصل خود دایان است که زمان استخدام قاتل عکس کامیلا را نشان می دهد و در برخورد با آدمکش بسیار عصبانی و کم حوصله است ، دایان به عنوان یکی از برادران کاستیگلیانی کارگردان را بخاطر تنفرش از قبل اخراج می کند و به او می گوید: "این فیلم دیگه مال تو نیست."
زمانی که برادارن "کاستیگلیانی" عکس را نشان می دهند می گویند: "این همون دخترست!" که این دقیقا جملهأ دایان در بیداری به آدم کش است.
7. آدام کشر به خانهأ خود می رود و زنش را همبستر با نظافت چی استخر می بیند ، بعد از جدالی مسخره به هتل می رود و هتل دار به او می گوید که کارت اعتباریش مسدود است سپس به دیدن کابوی می رود ، کابوی می گوید: "اگر خوب عمل کنی من رو یک بار می بینی و اگر بد عمل کنی دو بار می بینی" ، و سپس دستور کمپانی را می پذیرد و دو دختر را تست می کند و کامیلا را انتخاب می کند.
همبستر شدن زن کارگردان که در بیداری اتفاق افتاده است و در اصل دایان شب مهمانی از آن مطلع می شود ، جایی که کارگردان می گوید: "استخر مال من شد و استخر دار مال اون شد."
کارگردان اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" بیداری نامش "باب بروکر" است که دایان در خواب او را با "آدام کشر" جایگزین کرده است.
آدام کشر که یکبار کابوی را دیده است ، به گفته خود کابوی در خواب خوب عمل کرده و اما دایان خواب را دو بار می بیند پس کابوی را دوبار می بیند که او را از خواب بیدار می کند پس به گفتهأ خود کابوی بد عمل کرده است.
8. بتی به تست بازیگری می رود و تست را بخوبی انجام می دهد و او را نزد آدام کشر می برند تا به او معرفی کنند ، آدام و بتی از دور همدیگر را می بینند و به هم خیره می شوند طوری از قبل همدیگر را می شناسند ، بتی می گوید که قرار دارد و باید برود ، سپس با ریتا به خانهأ خود می رود و با جسد مردهأ دایان سلوین مواجه می شوند ، شب آن روز نیز بتی و ریتا عشق بازی می کنند و نیمه های شب ریتا بتی را از خواب بیدار میکند و به کلوپی به نام سکوت می روند ، بعد از نمایش در کلوپ یک جعبه آبی در کیف بتی پیدا می کنند که کلید آن را ریتا در کیف خود داشت ، به خانه بر می گردند و قبل از اینکه ریتا در جعبه را باز کند بتی مفقود می شود و ریتا نیز بعد از باز کردن آن به درون جعبه می رود.
پیروزی بتی در تست بازیگری به نوعی حاکی از اینست که دایان خود را بهترین دختر برای نقش اصلی فیلم می دانست امّا کسی دیگری انتخاب می شود و آن کامیلا رودز است ، و دایان همیشه دوست داشت که عمّه اش به او افتخار کند و برای همین است که "وودی کتز" تهیه کننده فیلم به او می گوید: "عمّهأ تو امروز بهت افتخار می کنه." چرا که این چیزی است که دایان دوست داشت بشنود ، امّا نکتهأ جالبی که در تست بتی وجود دارد اینست که "وودی کتز" که با بتی تست را بازی می کرد دقیقا با کامیلا هم همین تست را بازی کرده بوده است و می گوید: "می خوام زیبا و پیوسته بازی کنم ، مثل اون یکی دختره که مو های مشکی داشت".
از آنجایی که دایان در خواب ، آشنایی با کارگردان را به قرار خود با کامیلا ترجیح می دهد و با اینکه دایان برای رسیدن به نقش تلاش کرده و حتی تن به هر کاری با کارگردان داده است اما باز هم چون کامیلا را دوست دارد در این نقش دیگر اصرار نمی کند و اما کلوپ سکوت اولین جایی است که شروع به گیج کردن بیننده می کند ، لرزش های بتی در آن کلوپ ، خواندن آواز "گریه کردن" اثر "روی اوربیسون" و آن هم به زبان اسپانیولی که زبان مورد علاقه دایان در خواب است (اسپانیولی از آنجا گرفته شد که شب مهمانی کامیلا و آدام با هم به این زبان صحبت می کنند) و همه به نوعی به عذاب وجدان بتی بر می گردد و نشان دهنده غم و اندوه اوست و عذاب وجدانی که به آن دچار شده است.
قسمت سوم: این قسمت از آنجا شروع می شود که کابوی به سراغ جسد مردهأ بتی میاید و می گوید که زمان بیدار شدنش است ، این صحنه دوربین "دایان" را در دو حالت مرده و زنده نشان می دهد که این خود دلیلی بر این است که دایان خواب را دو بار دیده و در واقع چون دوبار این خواب را دیده است ، کابوی را نیز دوبار دیده است و در رقابت با آدام کشر بازنده است ، دایان بعد از بیداری از خواب به دلیل عذاب وجدان خود کشی می کند ، در قسمت سوم فیلم که در واقع رجوع های متعددی به گذشته نیز انجام می شود که در قسمت دوم موارد اصلی آن را توضیح دادم.
اما در این قسمت از داستان کامیلا آدم کشی را استخدام می کند تا کامیلا را بکشد و در رستورانی به اسم وینکیز با او ملاقات می کند و این ملاقات منشاء بسیاری از عناصر خواب او نیز هست.
در پایان و قبل از خودکشی مربیان دایان که از درون جعبه آبی به صورت آدمک هایی خارج شده اند به سراغ دایان می آیند و او از وحشت و ترس و برای خاتمه این عذاب و به قول خودش از کلام "دنی": "که از این احساس لعنتی راحت بشم."
نکتهأ جالب دیگری نیز در قسمت سوم وجود دارد ، مقداری از اساس های همسایهأ دایان پس از تعویض آپارتمان نزد کامیلا مانده است که برای اینکه آنها را پس بگیرد پیش دایان می آید و زیر سیگاری پیانو شکل خود را می برد و به کامیلا می گوید که آن دو نفر کارآگاه دوباره آمده اند.
دایان سیگاری نیست اما زیر سیگاری را برای کامیلا لازم داشته است چرا که کامیلا سیگاری بوده است و شب مهمانی او را با سیگار بی فیلتر می بینیم.
کارآگاه هایی که به دنبال دایان آمده بودند نیز عناصری در خواب او دارند و در صحنهأ تصادف در خواب وی حاضر هستند و جالب اینجاست که آدام کشر زمانی که به آن هتل مخروبه پناه می برد ، متصدی هتل به او می گوید که دو نفر از بانک آمده بودند و همچنین به آدام می گوید که: " کسانی که ازشون پنهان شدین ، می دونن شما کجایی. " که این نشان دهنده اینست که دایان می داند که پلیس دیر یا زود او را پیدا خواهد کرد و فکر می کند به زودی ماجرایش لو خواهد رفت.
سوالات موجود
- مفهوم عدد 16 در این میان چیست؟
دختر اوّلی که آدام کشر امتحان می کند آوازی را می خواند که متن شعر آن "16 دلیل که
عاشقت هستم" می باشد ، بهتر بودن آواز این دختر و اجرای آن از کامیلا رودز (شخص پیشنهادی "برداران کاستیگلیانی") بدیهی است.
شمارهأ اتاق آدام کشر در هتلی که مخفی شده است نیز 16 است ، مهمان دار هتل و شخصی که در کلوپ سکوت کار می کند نیز یکی هستند پس دایان در بیداری حتما این پیرمرد اسپانیایی را می شناسد و این مهماندار زمانی که در هتل به سراغ آدام کشر می رود تا او را از مسدود بودن حساب بانکی مطلع کند به نوعی گوشش را بروی در می گذارد تا استراق سمع کند.
در حقیقت این عناصر 16 و مهمان دار هتل و همچنین نگاه های رد و بدل شده بین دایان و آدام کشر در خواب گواهی از رابطه این دو در بیداری است و از آنجایی که دایان در شب مهمانی می گوید که: "نقش اصلی را بدجوری می خواهد." ، بلکه دایان در بیداری و در همان اتاق کثیف و کهنهأ آن هتل که حتی در اتاقش از خارج باز می شود با باب بروکر کارگردان اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" نیز همبستر شده است تا به نقش اصلی برسد و برای تصاحب آن حاضر به انجام هر کاری شده است و با اینکه کارگردان قصد استفاده دایان در فیلمش را ندارد و به نوعی این نقش از قبل تعیین شده است ، امّا از او سوء استفاده می کند.
- چرا دایان نام خود را هم نیز عوض کرد؟
دایان از روی پشیمانی آرزو می کند که کامیلا جان سالم بدر ببرد و دایان در مکان و شخصی دیگر سر راه او قرار بگیرد و با کامیلا رابطه ای جدیدی را از نو برقرار کند و چه بسا این بار کامیلا به دایان وابسته است و دایان حامی و پشتیبان کامیلا ، یعنی نقطه مقابل بیداری.
- کلوپ سکوت چه بود و چه اتفاقی افتاد؟
موارد زیر را می توان از صحنه این کلوپ فرا گرفت:
- آگاهی بیننده و بتی: این قسمت از خواب دایان دلیل و سندی به خود او و حتی بینندهأ فیلم است که هر آنچه تا به حال دیده اید خواب بوده است غیر واقعی ایست و یا حتی اگر هم این مطلب واضح بیان نشود حداقل شدیدا در ذهن ایجاد شک می کند.
- خطای دید در سینما: کلوپ سکوت تقلیدی از صحنهأ معروف فیلم نقاب اثر اینگمار برگمن است تا بیننده را برای پیامد ثانویه ای یعنی اظهار نظر لینچ دربارهأ طبیعت خطای دید در سینما آماده کند.
لینچ با صراحت به دو نکته تاکید می کند ، اوّل: اهمیت ترکیب صدا و تصویر. دوم: فریب کاری در هنر بازیگری (که مسلما نظری بیرحمانه است).
- مفهوم فلسفی – (زندگی خطای دید است): ادراک منشاء حقیقت است و حقیقت همواره نسبی است و بنابراین ادراک ما همیشه نسبی است و هر آنچه ما می بینیم ساختهأ چشمان ماست ، این مطلب فلسفی بسیار با فلسفه و افکار شرقی مطابقت دارد و با این نکته که لینچ معتقد به یوگا-درمانی است.
همچنین این مطلب که زندگی خطای دید است با "پست مدرنیسم" نیز کاملا مطابقت دارد.
این کلوپ با استدلال به شواهدی بسیاری می تواند تعبیر مهمانی آدام در خواب دایان باشد:
- ریتا از بتی می خواهد که بدنبال او به کلوپ برود و در بیداری کامیلا دایان را به مهمانی آدام دعوت می کند.
- بتی و ریتا در تاکسی نمایش داده می شوند که به کلوپ سکوت می روند و در بیداری دایان در لیموزین مشکی به خانه آدام می رود.
- بتی و ریتا در کلوپ سکوت دستان همدیگر را نگه می گیرند. در بیداری کامیلا و دایان دست همدیگر میگیرند و از میان جنگل به مهمانی می روند.
- دایان در کلوپ سکوت متوجه می شود که همه چیز خطای دید است و در مهمانی آدام متوجه می شود که تمام آن چیزی که آرزویش را داشت و در رویایش بود رویای متلاشی شده و خطای دید بوده است.
- در کلوپ بتی و ریتا گریه می کنند و در مهمانی هم دایان گریه می کند.
- در هر دو صحنه موسیقی پخش می شود.
- چرا شعبده باز در کلوپ سکوت به سه زبان صحبت می کند؟
شعبده باز برای سه نفر صحبت می کند: بتی ، ریتا و عمّه روس.
مشخص است که عمّه روس با زبان فرانسوی آشناست چرا که در منزلش کتاب های فرانسوی یافت می شود و او نیز به کانادا می رود و فرانسوی صحبت کردنش در کانادا بعید نیست ، کامیلا نیز اسپانیایی صحبت می کند و در شب مهمانی نیز صحنه از آن را می بینیم و بتی که صراحتا به زبان انگلیسی مسلط است.
- جعبهأ آبی چیست؟
جعبه آبی نمونه کوچک شده از کلوپ سکوت است. با این تفاوت که کلوپ برای همگان است و عموم مردم به آن مراجعه می کنند و معرف نسل بشر است و باز کنندهأ خطای دید و اشتباه فاحش نسل بشری در درک مسائل است ، اما جعبهأ آبی شخصی است و تنها باز کننده تاریکی های روح افراد است.
- رنگ آبی معّرف چیست؟
استفاده از رنگ آبی در فیلم لینچ از دیرباز وجود داشته است و اما در این فیلم رنگ آبی نشانهأ وجود اهریمن و خباثت است و این رنگ در نقاط متعدد فیلم مشاهده می شود که اولین بار در اتاق آقای روگ صاحب کمپانی ظاهر می شود ، بعد از آن کلید آبی در کیف ریتا است ، سپس در کلوپ سکوت به دفعات این نور و رنگ دیده می شود و حتی زنی با کلاه گیس آبی رنگ در نقطه ای مرموز و تنها در سالن نشسته است ، بعد از آن جعبهأ آبی رنگ دیده می شود سپس کلید آبی از آدمکش به دایان منتقل می شود و در نهایت دوباره زن مرموز شبیه به جادوگران با کلاه گیس آبی کلمه سکوت را به اسپانیایی می گوید و فیلم تمام می شود.
- و امّا کلید چه چیزی را باز می کند؟
آن کلیدِ آبی جعبه ای آبی رنگ را برای ریتا باز کرد که وی را به تاریکی هدایت می کند ، و در اصل تاریک ترین و زشت ترین زوایای روح دایان را برای کامیلا باز می کند که تا زمان استخدام آدمکش برای قتل کامیلا پنهان بوده است و این ارتکاب قتل دایان چالش بروز و شکوفا کننده نقاط تاریک روحش برای کامیلا است و استخدام آدمکش کلید باز کردن آن تاریکی است.
- چه کسی در انتهای فیلم به درب خانه دایان می کوبد؟
این در واقع وجدان اوست که به طرز مهیبی درب او را می کوبد و این بلکه الهام لینچ از یکی از نمایشنامه های شکسپیر است که در آن نمایشنامه نیز قاتلی زمانی که پادشاه را می کشد ، کسی به در می کوبد هرچند در آن نمایش نامه کسی وارد نمی شود و فقط به در می کوبد. و آن وجدان قاتل است. اما در این روایت وجدان از زیر در به صورد آدمک های کوچکی که دایان آنها را می شناسد وارد می شوند و سپس بزرگ می شوند.
با اقتباس از سايت زيرنويس
+
نوشته شده در ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط یاسین
|
پیانیست Pianist ) )
"پیانیست " ساخته رومن پولانسکی داستان یک یهودی لهستانیٍ ،یک موسیقیدان کلاسیک می باشد که با رنج و
خوش شانسی از واقعه Holocaust ( قتل عام یهودیان در لهستان ) نجات پیدا کرد .
این یک فیلم هیجان انگیز نیست و از هرگونه اغواگری و فریبکاری برای ایجاد تعلیق دروغین و برانگیختن احساسات پرهیز می کند. فیلم شاهد پیانیست برای آنچه که دیده و برایش اتفاق افتاده می باشد .
پولانسکی به ما نشان می دهد که نجات او پروزی محسوب نمی شود وقتی تمام کسانی که او دوستشان داشت ، دیگر زنده نبودند.
پولانسکی در صحبت از تجربه هایش ، مرگ مادرش در اتاق گاز را آنچنان دردناک دانسته که به گفته خودش تنها مرگ او می تواند به این رنج پایان دهد .
فیلم بر اساس زندگی نامه ولادیسلاو اشپیلمن (به قلم خودش) می باشد ، کسی که آثار چو پین (شو پین) را در ایستگاه رادیویی ورشو زمانی که آلمال به لهستان حمله کرد ، می نواخت.
خانواده اشپیلمن خانوداه خوشبختی بودند و در آغاز جنگ در امنیت بودند .
واکنش اولیه آنها این بود : ما هیچ جا نمی رویم .
ما تنگ تر شدن حلقه نازیها را شاهدیم . خانواده او از گزارش های مربوط به اعلام جنگ انگلیس و فرانسه علیه آلمان دلگرم می شدند ، به خاطر اینکه نازیها به زودی عقب رانده می شوند و زندگی به حالت عادی بر می گردد.
اما چنین اتفاقی نمی افتد . یهودیان شهر مجبور به تسلیم دارایی هایشان و نقل مکان به حومه شهر می شوند. در یک نمای تیره می بینیم که دیواری آجری برای جدا کردن آنها از شهر ساخته می شود.
یک نیروی پلیس یهود برای اجرای قوانین نازیها ، به اشپیلمن پستی در این نیرو پیشنهاد می کند ، اما او امتنا می کند ، اما یک دوست خوب که به این نیرو پیوسته ، بعدا زندگی اشپیلمن را با بیرون کشیدن او از قطاری که عازم کمپ های مرگ است نجات می دهد .
سپس فیلم داستانی بلند و باورنکردنی از چگونگی نجات اشپیلمن از جنگ با پنهان شدن در ورشو و کمک نیروی مقاومت لهستان تعریف می کند .
در طول فیلم چندین بار می شنویم که اشپیلمن به دیگران اطمینان می دهد که همه چیز به حالت اول باز می گردد ، این ایمان و عقیده او بر پایه اطلاعات و یا خوش بینی او نیست ، بلکه این ایمان از هنر او سرچشمه می گیرد.
خود پولانسکی نیز از نجات یافتگان Holocaust است . نجات او ، و همچنین پدرش ، به اندازه نجات اشپیلمن اتفاقی بود و شاید همین مسئله علت اصلی جذب شدن پولانسکی به این داستان است .
استیون اسپیلبرگ سالها قبل تلاش کرده بود تا نظر پولانسکی را برای ساختن " فهرست شیندلر " جلب کند ، اما او امتنا کرد . شاید به دلیل اینکه داستان شیندلر روایت شخصی بود که نجات افراد را از Holocaust سازماندهی می کرد ، در حالیکه پولانسکی با توجه به تجربه اش می دانست که تقدیر و شانس نقش غیر قابل تصوری را در سرنوشت اکثر نجات یافتگان بازی می کرد .
فیلم در لهستان - جایی که پولانسکی از زمان ساختن اولین فیلمش " چاقو در آب"(1962) در آنجا کار نکرده بود – و در پراگ در یک استودیوی آلمانی فیلمبرداری شد.
پولانسکی با مجموعه های غول پیکر، خیابانی را دوباره دوباره خلق می کند که آپارتمانی که اشپیلمن به کمک دوستانش در آنجا مخفی شده بود به آن اشراف داشت .از پنجره بلند ساختمان پیانیست می تواند دیوارهای حومه شهر را ببیند و حدسهایی راجع به جنگ بزند.
اشپیلمن برای مدتی امنیت دارد اما گرسنه ،تنها ، بیمار و وحشت زده است. 
هم اکنون پایان جنگ نزدیک است و شهر ویران شده ،در یک صحنه اشپیلمن در میان ویرانه ها اتاقی پیدا میکند که یک پیانو به طور کنایه آمیزی در آن باقی مانده اما او دیگر شهامت نواختن ندارد .
صحنه های پایانی فیلم شامل مواجه اشپیلمن با یک سروان آلمانی است که به طور اتفاقی محل اختفای او را پیدا کرده . من توضیح نخواهم داد که چه اتفاقی می افتد اما به نظر من کارگردانی پولانسکی در این صحنه و استفاده او از وقفه ها و پرداختن به جزییات استادانه است .
برخی از اظهار نظرها در مورد "پیانیست " آن را خشک و بی روح قلمداد کرده اند. شاید این حالت سرد و بی عاطفه بازتابی از آنچه که پولانسکی می خواهد بگوید باشد .
تقریبا تمامی یهودیان واقعه Holocaust کشته شدند ، بنابر این تمام داستان های نجات یافتگان نمایش نادرستی از یک حادثه واقعی با جانشین کردن پایانی دروغین است .
معمولا پیام این داستان ها این است که این قهرمانان با جرات و شهامت خودشان را نجات داده اند .خوب ،بعضی به این صورت نجات پیدا کردند اما بیشترشان قربانی شدند و نکته دردناک ایتست که با تحمل رنج و سختی بسیار نتوانستند نجات پیدا کنند .
در راستای احترام به قربانیان ، " The Gray zone(2001) " ساخته "تیم بلیک نلسون" صادقانه تر و نزدیک تر به حقیقت است ، او در این فیلم به ما نشان می دهد که چگونه یهدیان گرفتار در سیستم نازیها مجبور به انجام اعمال غیر انسانی یرای نجات خود می شدند.
با نشان دادن اشپیلمن به عنوان یک بازمانده و نه یک مبارز یا قهرمان – به عنوان مردی که همه تلاش خود را برای نحات زندگیش انجام می دهد اما بدون خوش شانسی و کمک چند نفر دیگر خواهد مرد – پولانسکی احساسات عمیق خود را منعکس می کند : او علی رغم خواسته اش زنده می ماند و مرگ مادر زخمی التیام نیافتنی برای او باقی می گذارد .
بعد از جنگ متوجه می شویم که اشپیلمن در ورشو باقی می ماند و تمام عمرش را به عنوان یک پیانیست فعالیت می کند.
او زندگینامه خود را پس از جنگ بلافاصله نوشت و به چاپ رساند ، اما به وسیله سران کمونیست توقیف شد . به خاطر اینکه برخلاف توافق نامه های پذیرفته شده میان گروه های مختلف سیاسی بود ( به عنوان مثال در کتاب او بعضی یهودیان افرادی منفعت طلب و در مقابل یک آلمانی انسانی خوب نشان داده شده) .
کتاب در سال 1990 دوباره منتشر شد و توجه پولانسکی را جلب کرد که نتیجه اش ساخت این فیلم بود .
فیلمی که از نشان دادن نجات اشپیلمن به شکل یک پیروزی بزرگ امتنا می کند و در عوض آن را به صورت داستانی از دید یک شاهد عینی که در آنجا حضور داشته و حوادث را دیده و به خاطر می آورد ، روایت می کند.
+
نوشته شده در ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط یاسین
|
اگرفيلمهاي اكشن وكمي رمانتيك را دوست داريد حتما از دسپرادو لذت مي بريد. فيلم" دسپرادو " اثري صرفا قهرمان پرور و تجاريست و در جلب مخاطب نيز مو فق بوده است.
كارگردان فيلم سينيور" Robert Rodriguez " شخصيتها را در عين اختصار بخوبي و ميتوان گفت كاملا معرفي ميكند. مثلا در فلاش بكي كوتاه چهره دو طرف قضيه ( آقا خوبه و آقا بده!! ) مشخص شده ودليلي نسبتا منطقي و البته كليشه اي براي در گيري هاي اين دو ارائه ميگردد. با اين روش مخاطب به سرعت وارد فضاي داستان شده و با شخصيت اصلي ارتباط برقرار ميكند.
فيلم درون مايه اي غير از آنچه نشان داده ميشود ندارد و مفهوم خاصي را دنبال نمي كند.بنا بر اين ماهم در مورد چيزي كه وجود ندارد كيبرد فرسايي نمي كنيم!!
هسته داستان بر اساس جنايات بي پرواي كله گنده هاي باند هاي مواد و قمار ( دو چيزي كه هنوز در كليه فرهنگها مذمت ميشود. ) وبه كار گيري افراد فقير و گاهي بچه ها در اين كار شكل ميگيرد و مثل هميشه قهرماني چست وچابك و البته زخم خورده جلو اين حكايت! به قصد انتقام قد الم ميكند.
صحنه هاي در گيري و انفجار ها كه با افكتهاي زيباي صوتي و تصويري آراسته شده اند اصلي ترين امتياز فيلم محسوب ميشوند . كار گردان فيلم با استفاده از تابع سينوسي(متناوب) آرامش وتوفان فضاي فيلم را شكل ميدهد واين فضا يعني آرامش قبل از توفان در موسيقي و ضرب آهنگ فيلم رعايت شده است. موسيقي گيتار بيس و كاملا اسپانيولي فيلم در خدمت روايت داستانميباشد وكليپ عنوان بندي فيلم از خود فيلم معروف تر است.( داخل گوشيهاي اكثر برو بچ يافت ميشود)
بازي و استيل خوب
"Antonio Banderas" (كه به نظرمن از جمله اكتور هاي خوش استيل در اين نسل است) مخصوصا با زي بي كلام يا به اصطلاح زير پوستي! او در بعضي قسمتها كه در ساير كار هايش نيز مشاهده ميشود به اثر گذاري فيلم كمك كرده است.
زوج او در اين فيلم
"Salma Hayek" نيز در مقابل قهرمان داستان كم نمي آورد!
البت بايد گفت اغراق در بعضي از قسمتهاي فيلم مثل ضد گلوله بودن ويا تزريق واكسن ضد مرگ روي اعصاب مخاطب قدم ميزند.انتهاي داستان فيلم كه از ابتدا مثل روز روشن است نقطه ضعف اصلي فيلم است.
در مجموع دسپرادو فيلمي سرگرم كننده وعامه پسند است وتماشاي ان به اهالي اكشنن پيشنهاد ميشود.
+
نوشته شده در ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط یاسین
|
باسلام خدمت تمام کسانی که مطالب منو میخونن بزودی به کمک دوستان و دگرعلاقمندان به سینماو وبلاگ نویسان محترم نقد فیلمهای مانند
هنری وجون-یوترون-مستخدم منهتن باشرکت جنیفرلوپز-مادرشوهر هیولا-بس-اخرزمان-کنیه-پیچک سمی-یازده یار اوشن-نجات سرباز راین-اسلحه بزرگ-بیگانه-که درحال اماده شدن میباشندرو در وبلاگ میزارم فقط خواهش میکنم که منو با نظرات خودتون و انتقادات و پیشنهادت یاری کنید که بتونیم یه وبلاگ خوب و پرباری داشته باشیم .
مجددازتمام دوستان و وبلاگ نویسانی که منو کمک میکنن و اجازه میدن که از مطالب وبلاگهای اونا برا بعضی از فیلمها استفاده کنم تشکر میکنم
+
نوشته شده در ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط یاسین
|
چند وقتي است تصميم گرفتم ليستي از فيلمهاي جذاب و هنري وپربيننده تاريخ سينما تهيه نمايم .تهيه اين ليست مستلزم ديدن فيلم و بررسي آن در مجلات و كتابهاي سينمايي و ....مي باشد.هدف ليست معرفي اين فيلمها به علاقمندان سينما مي باشد و صرفا جهت ياد اوري است .ليست مذكور سليقه شخصي من مي باشد و ممكن است ضعف ها ونقايصي هم داشته باشد .در ضمن همانطور كه واضح و مشخص است فيلمها يي با مشخصات بالا بيش از ۱۰۰ عنوان مي باشد ولي فعلا مبنا را بر عدد صد قرار ميدهم. لطفا اگر پيشنهادي داريد حتما ذكر فرماييد. مخصوصا در خصوص معرفي فيلمها ...در ضمن از ديگر اهداف اصلي اين فهرست ارائه آن به كساني است كه مي خواهند يك آرشيو شخصي و ايده آْل از اين فيلمها داشته باشند ... در تهيه ليست تاخر وتقدمي صورت نگرفته است... در تهيه ليست نيز رمزي نهفته است كه مطمئنا با نگاه اول به آن پي خواهيد برد
۱ـ سينما پاراديزو: افسون سينما در سينما تعريف كاملي پيدا كرده است؛ شهر كوچك ايتاليايي با سينماها و آدمهايش و آلفردوي هميشگي، عشقها و حسرتها و روياها، و هر چيزي كه ميشود در سالن تاريك سينما دنبالش گشت. عجيب اين كه همهي اينها را ميتوانيد در شاهكار نوستالژيك تورناتوره پيدا كنيد.
۲-سرنوشت شگفتانگيز آملي پولن: براي اثبات اينكه امكانات بصري سينما تمامي ندارد؛ ژان پير ژونه يك داستان عميقاً فرانسوي را جوري ساخته كه انگار با شكل ديگري از فيلم سروكار داريم. آدري توتو با مهربانيهايش ماندگار ميشود و فيلم با نمايش جزئيات شگفت ساده و ظاهراً بياهميت زندگي روزمره. پازل ناب زندگي در سينما در پايان سدهي اول هنوز جواب ميدهد.
۳-سرگذشت آدل ه: رمانتيسيسم تا تهِ ته، تا جايي كه ميشود پيش رفت؛ تروفوي عاشق ابداً ابايي ندارد كه فتيلهي احساسات شاهكارش را تا درجهي آخرش بالا بكشد. تماشاي فيلم ثابت ميكند كه چهطور ميشود اين همه احساساتي بود و سطحي نبود. ايزابل آجاني با پايبندي جنونآميز به عشق جانگدازش ديوانهكننده است.
۴-سر آلفردوگارسيا را برايم بياور: جمع اضداد خشونت ناب و عطوفت محض؛ فقط و فقط از سام پكينپاي بزرگ ميشود توقعش را داشت. يكي از برآشوبندهترين داستانهاي سدهي اول سينما كه شخصيتهاي اصلياش يك جايزهبگير مفلوك و يك سربريده و مگسهاي دوروبرش هستند. اگر فيلم را نديده باشيد، توصيف لحظههاي درخشان آن بيهودهترين كار ممكن است.
۵-سگداني: خوشآمدگويي سينما به يكي از بزرگان متاخرش؛ دارودستهي اراذل و اوباش بعد از يك دزدي همديگر را ميدرند و تارانتينو با ديالوگهاي جواهرنشان و شخصيتهاي يكهاش در يك انبار خالي غوغا ميكند. پيشدرآمدي براي شاهكار بعدياش، پالپفيكشن. استادي تارانتينو در به هم ريختن روايت از همين جا معلوم ميشود.
۶-سين سيتي: در آغاز سدهي دوم، رودريگز و تارانتينو و ميلر، سينما را جور ديگري ميبينند و ميسازند. فيلم را ميشود شكل تازهاي از سينما ناميد؛ يك رسانهي نوين كه تازه كارش را شروع كرده است! با سين سيتي، كتاب هاي مصور بيهيچ تغييري راهي به پردهي سينما پيدا كرد و نشان داد كه اين تركيب و تلفيق فرخنده چهقدر جذاب و تماشايي است. ميكي رورك دوان دوان خودش را به جمع دوستان سينماييمان ميرساند.
۷-سكوت: از سياهترين تابلوهاي رنج و آزار در سينما؛ برگمانِ تلخانديش هيچ وقت اينقدر تند و تيز و بيترحم به اعوجاجات درون انسان نتاخته است. تمركز روي رابطهي دو خواهر و مناسبات بيپردهشان جلوهي ديگري از هنر والاي زنشناسي برگمان است. فضاسازي فيلم تعمداً كاري ميكند كه احساس تنگي نفس كنيد.
۸-فارست گامپ :فارست مردى بسيار ساده، نصيحت پذير و خوش قول است كه با رعايت اصولى ساده در زندگى موفق مى شود تا به افراد زيادى كمك كند و خود او نيز پولدار مى شود. او به هر كارى از جمله فوتبال، پينگ پنگ و دويدن دست مى زند موفق مى شود.نمایش فوق العاده تاریخ ۴۰ سال از امریکا در قالب زندگی یک فرد عقب مانده ذهنی. یک فیلم کمدی درام که موقع دیدن نمی دانید که باید بخندید یا بگرید. خنده به رفتارهای یک انسان عقب افتاده ذهنی. (در واقع فیلم دنیا را از دید او نشان می دهد). یا گریه به خاطر لمس غریب سرنوشت زندگی انسان ها. گذشت لحظه ها خوب. از دست دادن دوست. و در واقع لمس تنهایی زندگی.به طور خلاصه فارست گامپ با مايه هايي طنز به جامعه مي پردازد كه افرادش سردر آخور خود دارند . جامعه اي كه گله ايي حركت مي كند و گله اي مي ايستد . تفكر فردي مستحيل در سطحي تعريف شده از تفكر جمعي است و اراده انسان با اختيار خودش محدود مي شود.
+
نوشته شده در ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط یاسین
|
پیشنهاد بی شرمانه : دایانا (Demi Moore) و دیوید ( Woody Harelson) ،دانشجوی رشته ی نقشه کشی، در دوران تحصیل به هم علاقه مند می شوند و در یک مراسم خیلی ساده و ظاهرا غیر رسمی با هم ازدواج می کنند. آنها به زندگی عاشقانه خود ادامه می دهند تا جایی که مشکلات شدید مالی دیوید، زندگی او را به خطر می اندازد. در حالی که این مشکل، خانه و دارایی او را به شدّت مورد تهدید قرار می دهد ، به پیشنهاد دیوید هر دو به شرط بندی و کسب پول از راه سالن های بازی و قمار روی می آورند. طی آمدو شدهای آن دو به باشگاه ، با بیلیونر بزرگ جان گیج آشنا می شوند. جان گیج(Robert Redford) که دلباخته ی دایانا می شود سعی خود را می کند تا خود را به آن دو نزدیک سازد. پس از آشنایی زوج جوان با جان گیج یک شب در طی ملاقات او با دايانا و ديويد موضوعی مورد بحث قرار می گیرد:
جان گیج ادعا می کرد که با پولش همه چیز را می تواند بخرد! حتی انسانها را.
دایانا و دیوید : بعضی چیزها را نمی توان خرید. اگر انسان را هم خریداری می کرد احساسات آنان را نمی توانست تحت کنترل خود قرار دهد.
تا اینکه وقتی بحث ادامه یافت جان گیج در کمال پر روویی پیشنهاد عجیبی داد: 1 میلیون دلار برای یک شب با دایانا!
اینجا بود که زوج جوان موضع گیری کرده و بی تردید پیشنهاد او را رد کردند.اما در طی شبی که گذشت دایانا فکر کرد که با این مبلغ بسیاری از مشکلاتشان حل خواهد شد پس در نهایت از خودگذشتگی و اصرار به دیوید هر دو پیشنهاد جان را پذیرفتند. صبح روز بعد زوج جوان عاشق با هم وداع گفتند و دایانا در اختیار جان قرار گرفت...
پس از پایان معامله در حالی که جان مرتکب هیچ عملی بر خلاف میل دایانا نشده بود، دیوید متوجه ارتباط و تماسهای مجدد دايانا با جان شد. در حالی که هر دو تصمیم به فراموش کردن ماجرا گرفته بودند.
آنها موقتا از هم جدا شدند و دایانا به دیوید اعلام کرد که پول را نمی خواهد. این در حالی بود که دیوید هم خواهان 1 میلیون دلار نبود. دایانا و دیوید حالا هر دو خود را سرگرم تدریس کردند. تا اینکه سر و کله ی جان باز هم پیدا می شود. دایانا هم ابتدا سعی به فرار و جبهه گیری می کند اما کم کم به رابطه با جان راضی شده و درخواست طلاق از دیوید را توسط وکیل او جرمیOliver Platt ) ) برایش می فرستد.
دیوید در مراسمی که دایانا و جان در آن شرکت کرده بودند سر وقت دایانا می رود و پس از خریداری یک تابلوی حراجی با قیمت پیشنهادی خودش ، 1 میلیون دلار (برای دایانا) ، حرفهای نهایی خود را به دایانا می زند . سپس در کمال ناباوری درخواست طلاق او را در مقابل چشمانش مصرانه امضا می کند و دايانا را ترک می کند.
آن شب جان که متوجه طرز نگاه کردن دایانا به دیوید شده بود و می پنداشت که دایانا هر گز به او اینگونه نگاه نمی کند، با تعریف یک داستان ساختگی حاکی از داشتن چندین آدم باشگاهی دیگر مثل دایانا، او را غافلگیر کرد. دایانا از جان به خاطر خیرخواهی اش تشکر کرد و او را ترک گفت.
دایانا به طرف Paradise Pier جایی که دیوید از او خواستگاری کرده بود می رود و اتفاقا دیوید را آنجا می بیند. دیوید که متوجه حضور دایانا در نیمکت پشتی نشده بود با صدای دایانا که مکالمه ی تکراری فیلم را می گفت غافلگیر می شود:
_ تا به حال بهت گفته بودم که دوست دارم؟
_نه.
_دارم!
_هنوز؟
_ برای همیشه!
و در اینجا فیلم در فضای مه آلود اطراف به پایان می رسد.
+
نوشته شده در ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط یاسین
|
دنیای آدرین لین
در میان فیلمسازان موسوم به هالیوودی از نام ادرین لین نمی توان براحتی
گذشت.فیلمهایی خوش آب و رنگ با ساختاری منسجم و با حضور بازیگرانی
مطرح در ظاهر از خصایص عمده اثار این فیلمساز می باشد.امابا نگاهی
دقیق تر به این اثار میتوان به لایه های عمیق تری که فیلم های لین را از
دیگر تولیدات هالیوود متمایز می کند دست یافت.
مهمترین دغدغه لین در اثارش را باید در حفظ و حراست از حریم و بنیان
خانواده دانست که در غالب فیلمهای این فیلمساز از جذابيت مرگبار ولوليتا تا
بی وفااین دلمشغولی را می توان مشاهده کرد. فروپاشی خانواده در اثار
لین غالبا معلول لغزش های یکی از دو عضو اصلی این نهاد کوچک اجتماعی
می باشد.
هوس درلولیتا- جذابيت مرگبار و بی وفا وهمچنین طمع در پیشنهاد
بیشرمانه از علل به مخاطره افتادن بنیان خانواده اند.
در این فیلمها معمولا در ابتدا خانواده ای خوشبخت وآرام بتصویر کشیده می
شود که در آن ظاهرا همگی از زندگی در کنار هم راضی بنظر میرسند اما
بناگاه لغزشی ازطرف یکی از اعضاء این کانون گرم و ارام را به مخاطره می
اندازد و آن را در معرض فروپاشی قرار می دهد.
جالب اینجاست که در اثار لین بیشتر با ضد قهرمان مواجهیم به عنوان مثال
در بی وفا شخصیت زن فیلم که در پی هوسی آنی دچار لغزش میشود
هرگز به عنوان یک شخصیت منفی تلقی نمی شود بلکه فیلم حتی بیننده
را به همدردی با او وامیدارد.
در آخر هم کارگردان معمولا با حربه ای از سقوط ضد قهرمان وازهم پاشی
خانواده جلوگیری می نماید .
یکی دیگر از نقاط مثبت آثار لین را باید در انتخاب های بجای بازیگران و نقش
آفرینی قدرتمندانه آنها دانست تا جایی که نمیتوان از بازی های زیبای دایان
لین ریچارد گر دمی مور و رابرت ردفورد و...(مخصوصا بازی هنرمندانه دایان
لین در بی وفا) در این آثار بی اعتنا گذشت.
سینمای آدرین لین را در دسته بندی های سینمایی بیرحمانه و یکطرفه در
زمره آثار تجاری وکم ارزش هالیوودی قرار میدهندو این آثار از مقبولیت
چندانی نزد منتقدان برخوردار نیست اما میتوان با نگاهی موشکافانه تر و با
چشمپوشی از برخی نقایص این آثار را در زمره آثار قابل اعتنای سینمای
اجتماعی قرار داد.
فيلم نگاری آدرين لين:
+
نوشته شده در ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط یاسین
|
در تازهترین توهین فرهنگی به ایرانیان شرکت «برادران وارنر» دست به ساختی اثری سراسر دروغ و غیرمستند از تاریخ جهان زده است. این فیلم که با نام «300» از 3 روز پیش در سینماهای جهان به نمایش عمومی درآمده، «ايرانيان» را افرادي وحشي، نادان، خون ريز و غيرمتمدن و «يونانيان» را افرادي بسيار غيور، شريف و دلاور معرفي كرده است.
به گزارش خبرنگار «بازتاب»، در پوستر اين فيلم نيز از نام فيلم «300» با طراحی خاصی مشابه كلمه انگليسي باغ وحش (ZOO) استفاده شده است. كارشناسان سينمايي ساخت اين فيلم و نمايش آن در چنين زمان حساسي را همراه با اهداف سياسي دولت آمريكا قلمداد ميكنند و بر اين باورند كه هدف از نمايش اين فيلم در نهايت به تحريك افكار عمومي بر ضد ايران و فرهنگ و تمدن ايران زمین منجر خواهد شد.
كمپاني هاليوودي «برادران وارنر» این فيلم را بر اساس كتابي از «فرانك ميلر» ساخته که پس از «بي باك» و «شهرگناه» سومين اثر سينمايي است كه از روي كتابهاي كميك استريپ فرانك ميلر ساخته است. با اين تفاوت كه اين فيلم در مورد جنگی ميان شاه يوناني (لئونيداس) در برابر خشايار شاه ايراني است که با ارتشی 120 نفري رخ میدهد.
فيلم «300» به تهيهكنندگي «فرانك ميلر»، «دبوراه اسنايدر» و «كرايج.جي.فلورس» و به كارگرداني «زاك اشنايدر» ساخته شده است. در اين فيلم كه قرار است 9 مارس اكران عمومي آن آغاز شود، بازيگراني چون «جرارد باتلر»، «لنا هيدي»، «مايكل فسنبدر»، «وينسنت ريگان» و «دومنيك شوست» ايفاي نقش ميكنند.
«زاك اشنايدر»، كارگردان هاليوودي در فيلم جنگي، تاريخي «300» تلاش كرده تا روايت تاريخي مبارزه خشايارشاه اول، پادشاه ايران با «لئونيداس»، شاه اسپارت را به تصوير بكشد.
داستان فيلم، جنگ ایران و یونان در میدان جنگ ترموپیل (گردنه معروفی در یونان، بین کوه اویته و خلیج مالیک) است. جایی که پادشاه اسپارتی یعنی لئونیداس ارتش 300 نفری خود را علیه ارتش عظیم ایرانیان تجهیز کرد تا مقابل سپاه خشایار شاه ایستادگی کنند. اما گوژپشتی دروازههای شهر را به روی لشگر ایران باز میکند.
براساس روايت هرودت از تاريخ، این 300 اسپارتی توانستند، با مقاومت در برابر لشگر عظیم خشایارشاه 3 روز مانع آنها شوند، اما در نهايت شکست خوردند. بنابر اين روايات همین دفاع 3 روزه باعث اتحاد یونانیان علیه ایرانیان و آغازی شد برای دموکراسی یونان و در نهايت شکست خشاريارشاه در نبردهای بعدی. [...] گذشته از نکات تاريخی آزاردهندهترين قسمتهای 300، تصوير ايرانيان است. در اين فيلم سپاه ايران افرادی هستند مشابه وحشیها و موجودات نفرتانگيز ارباب حقهها يعنی «اورکها». کسانی که جز کشتن نمیدانند و از نظر مغزی هم موجوداتی هستند در رديف غولهای ابله داستانهای هری پاتر که البته در برابر 300 نفر يونانی خوشتيپ و فداکار زمينگير میشوند.
در ساخت اين فيلم فاصله داستان تا واقعيت به حدي زياد است كه حتي خشايار به صورت يك پادشاه آفريقايي به تصوير كشيده شده است!
شيوه فيلمسازي كامپيوتري است و هنرپيشگان واقعي در صحنههاي مجازي نقشآفريني ميكنند. سعی شده موسيقي جذاب و تركيب مناسب با صحنههاي كامپيوتري نبردها تصاوير تابلوهاي نقاشي را تصویرسازی کند كه فروش فوقالعادهاي را براي سازندگانش پيشبيني كرده است.
هموطن ایرانی در تورنتو از دیدن فیلم 300 چنین می گوید:
همین الان از تماشای اولین سانس نمایش عمومی 300 برگشتم. اینها نکتههایی هستند که در نگاه نخست به نظرم رسیدند. البته اینها مواردی هستند که ارتباط زیادی با روایت تاریخی فیلم و چیزهایی که این روزها راجع به فیلم مطرح میشوند ندارند. اما به هر حال در مورد چنین چیزهایی هم تا به حال کسی چیزی ننوشته:
1- اصلا دیدن فیلم را به هیچ کسی توصیه نمیکنم. اگر فکر میکنید با وجود همه اشتباهات وحشتناک در روایت صحیح تاریخ بازهم با یک فیلم خوش ساخت و خوب طرف خواهید بود، کاملا در اشتباهید. اصلا انتظار شاهکاری مثل Sin City را نداشته باشید. آخر آن با نسخه دست دوم گلادیاتور طرف خواهید بود. خیلی از صحنههای فیلم بیشتر شبیه به صحنههای گلادیاتور بودند. داستان فیلم هم چیز زیادی ندارد.
2- چیزی که بیشتر از نادرستی روایت تاریخی فیلم آزار دهنده است، تاکید احمقانه و کلیشهای فیلم روی مفاهیمی مثل آزادی و دموکراسی است. تمام مدت فیلم یونانیهای آزاداندیش، آزادی دوست، دموکرات منش و درباره ضرورت حضور چنین چیزهایی و نابودی بدی هایی مانند بردهداری و ظلم و تاریکی که به ایرانیها ربط پیدا می کند، صحبت میکنند.
3- شاه لئونیداس، قهرمان داستان و نقش نخست است و اصولا روی روال چنین فیلم هایی خوش تیپ، شجاع، چشم آبی است و با ارتش با معرفت اسپارتا که همه آنها هیکلی ساخته و پرداخته مانند ورزشکاران کشتیکج دارند. اصولا جمع دو متغیر عقل (و سایر عواملی مثل قدرت استدلال و این جورچیزها) و هیکل برای همه انسانها یک عدد ثابت است. بنابراین همانطوری که تصور حضور یک بدن ساخته در میادین علمی کار خیلی خیلی سخت و عجیبی است، شنیدن کلماتی مثل آزادی و این جور چیزها (که حداقل به 5 دقیقه فکر کردن نیاز دارند) از این غول هایی مانند شاه لئونیداس و به اصطلاح ورزشکاران اسپارتی کمی عجیب است.
4- شاه لئونیداس و سپاه فداکار و جان بر کفش با وجود تمام آزادی خواهی هیچ رحم و مروتی ندارند و اصولا از انسانیت فقط همین آزادیاش را بیان کرده و سخت به دنبال آدم کشی هستند. در خیلی از صحنههای فیلم، شاه لئونیداس و بقیه ارتش 300 نفره با آزادی و دموکراسی تمام مشغول تکه تکه کردن سربازهای ارتش خشایار شاه هستند. در یک صحنه از فیلم هم ارتش جان بر کف اسپارت با لذت تمام مجروحها و زخمیهای ارتش ایران را میکشند، شاه لئونیداس هم بالای سرشان سیب گاز میزند.
5- گوژپشتی معروف فیلم که نه چشم آبی دارد نه قد بلند نه شکم شش تکه و نه قیافه خوبی، همه آتشها را روشن می کند. در جایی از فیلم که او از حضور در ارتش اسپارت سرخورده شده راهش را کج میکند و بی مقدمه جایی می رود که خشایارشاه در حرمسرایش منتظر او نشسته تا به لئونیداس خیانت کند.
خشایارشاه هم برای او را به دست بیاورد به او وعده مال دنیا و دختران زیبا را میدهد. تصویری که از دخترهای خوشگل مورد نظر خشایار شاه میبینید زیاد چیز جالبی نیست. بیشتر با یک مشت بازیگر فیلم مستهجن طرف هستید.
از آن طرف درست در صحنه بعدی زن زیبای شاه لئونیداس را میبینید که در غیاب شوهرش به هر دری میزند که بقیه ارتش را هم به کمک 300 دلاور شجاع بفرستد. این تفاوت بین تصویری که از زن در دوطرف ماجرا نشان داده شده و همینطور ترتیب این صحنهها خیلی حساسیت برانگیز است.
6- در همان صحنه، وسط همه این ماجراها یک قلیان هم میبینید. باز صد رحمت به معرفت کارگردان که هوای خشایار شاه را داشته و با وجود اینکه قلیان در آن زمان هنوز اختراع نشده بوده برایش یک قلیان هم چاق کرده است!
7- لهجه عربی سربازهای ارتش خشایار شاه هم جالب است. در واقع سازندگان فیلم سعی کردهاند که از بین نوشتههای خندهدار لهجه یک نفر را هم مشخص کنند.
8- آخر فیلم آن جایی که شاه لئونیداس با ارتش خود روی زمین افتادهاند، اگر کمی دقت کنید متوجه خواهید شد که لباس های زیرشان خیلی شبیه به لباس های امروزیاست. طوری که حتی دوختهای ریز روی آنها هم شبیه به مدل های امروزی است.
هموطن دیگری در وبلاگ خود نوشته:
فیلم 300 را امروز دیدم، با توجه به اینکه کتاب 300 را خوانده بودم چندان غیر منتظره نبود. مسلما اگر کتاب را نخوانده بودم و از جزئیات آن اطلاع نداشتم پروژه 300 رو شروع نمیکردم. فیلم کاملا مطابق با کتاب ساخته شده بود، همانطور که از قبل نیز اعلام شده بود.
شاید بزرگترین شوک فیلم برای من گرفتن ابهت و لخت کردن شخصیت خشایار شاه از این صلابت بود. شخصیت خشایار شاه در فیلم، علاوه بر زیورآلات که در کتاب هم دارد، با آن خط چشم و ابروهای تاتو شده و ناخن های بلند و بد قواره گی و حرکت های زنانه، شبیه یک دوجنسی است که نگاه کردن به او نیز چندش آور بود.
موجودات مشمئز کننده دیگر که لشکریان ایرانی نامیده می شدند، وضعی بهتر نداشتند. تصاویر پر بود از سیاه چهرگانی کریه، غول هایی انسان نما و سربازان بی قابلیتی که حتی قادر به کشتن یک مورچه هم نبودند و خود بسان مور و ملخ توسط 300 اسپارتی کشته می شدند. تنها گارد ویژه سلطنتی ایرانیان یا همان Immortal بودند که هیبتی قدرتمند داشتند.
از این شخصیت پردازی که بگذریم، تم تکراری در فیلم، نبرد بین آزادی و بردگی است. ایرانیان همگی برده هستند و یونانیان آزاده. ایرانیان آمده اند تا از یونانیان برده بسازند و تنها راه نجات آزادی و آزادگی در جهان پیروزی یونانیان است. توهین و تحقیر و تحمیق ایرانیان از زبان اسپارتی ها هم یکی از موضوعاتی است که مرتب (و گاهی در قالب طنز) تکرار میشود.
تمامی اینها در راستای یک داستان یا کتاب کمیک چندان غیرعادی نیست. ولی چیزی که خیلی از منتقدان را نیز به نقد واداشته، این است که فیلم خود را بسیار جدی تر از یک اقتباس طنز فرض می کند و در حالی که این یک-سویه نگری محض داستان فیلم را به جوک تبدیل کرده (جوکی که از دید بسیاری از منتنقدان پنهان نمانده) و خود را در زمره شاهکارهای داستانی سینما می پندارد.
ولی نکته اینجاست که با وجود ضعف آشکار داستان، جذابیت های تصویری و نحوه ارائه آن باعث شده که تماشاچی معمولی، متوجه ضعف داستان نشده و با هیجان هر چه تمامتر با اسپارتیها همذاتپنداری کند. لذتی که تماشاچیان خارجی از تماشای کشته شدن باشکوه و خونین دشمنان توسط اسپارتی ها و تکه اندازی آنها برای تحقیر دشمن می بردند (که در یکی دو مورد با کف زدن و تشویق بلند همراه بود) ناخوداگاه برای تماشاچی ایرانی آزار دهنده است.
هر چند که تماشاچیها فقط به خاطر دیدن تصاویر باشکوه خشونت لذت میبرند و برایشان تفاوت چندانی نمیکند که آن وحشیهایی که کشته میشوند کجایی هستند. اما اینکه این بار دشمنان ایرانی هستند، دست کم در ناخودآگاه خیلیها تاثیر بدی خواهد گذاشت.
به نظر میرسد با سوءاستفادههایی لذیذی که یونانی ها با کمک هالیوودیها در این سالها در فیلمهای تولیدی از فرهنگشان بردهاند، ما تنها نشسته و تماشا کردهایم و به رغم توانمندیهای مناسب سینما، تلویزیون و هنرمندان ایرانی برنامهای برای ساخت اثرهای تاریخی در مورد ایرانیان هزاران سال پیش نداریم و این ضعف موجود فضایی مناسب برای سوءاستفاده معاندان تاریخی با گذشته درخشان ایرانیان شده است.
گذشته از این که باید به نقش بسیار ضعیف بخشهای فرهنگی کشور در حمایت و گسترش شاخصهای میراث فرهنگی اشاره کرد، باید دید نقش دستگاههای فرهنگی مانند سازمان ارتباطات اسلامی، وزارت ارشاد اسلامی و سایر دستگاههای فرهنگی برای احقاق و اثبات حقوق ایرانیان چیست و راهکارهای مناسب اطلاع رسانی به مردم جهان پیشبینی شده است.
بیشک توانمندی دستگاههای برشمرده از چند صد ایرانی عاشق و وبلاگهای ایران دوست بیشتر است، اما چگونه میشود که تلاش خالص هموطنان ایرانی در داخل و خارج با راهاندازی اعتراضنامه، بمب گوگلی، نوشتن مقالات و راه اندازی سایتهای مشابه برای اطلاعرسانی به مردم جهان بیشتر خودش را در جهان رسانههای امروز نشان میدهد، جای بسی شگفتی است!
دو هفته پیش تلویزیون دانمارک برای چهارمین بار در طول مدت کوتاهی به بهانه نداشتن فیلم ایرانی در بخش سینمای ایران خود، فیلم سراسر دروغ و ضد ایرانی «بدون دخترم هرگز» را پخش کرده که با اعتراض نماینده فرهنگی کشورمان چنین توضیح دادهاند: «چون فیلم ایرانی نداریم و توان مالی خرید آن را هم نداریم، این فیلم را پخش میکنیم!»
در جهان مدافع تمدن امروز که «یونسکو» برای ساخت برج «جهان نما» و نصب دکل در حاشیه «آرامگاه فردوسی» میتواند، تهدید کرده و تاثیرگذار باشد، در این مورد نیز باید با حضور نماینده فرهنگی کشورمان به هدف دفاع از فرهنگ و میراث ارزشمند ایرانیان وارد عمل شود.
به جاست بخشهای فرهنگی کشورمان با دقت و البته درایت بیشتری ضمن گسترش محصولات فرهنگی و هنری کشورمان در سراسر جهان بتوانند در برابر چنین حملههای فرهنگی به میراث ایرانیان، اطلاع رسانی مناسبی را به مردم جهان ارایه دهند.
به رغم همه تلاش دانشجويان و ايرانيان سراسر جهان تاكنون از سوي مقامات ايراني خبري در خصوص تلاشهاي انجام شده برای جلوگیری از نمايش اين فيلم منتشر نشده است.
لطفا هرکی نظری درمرد این نوشته ها داره یا فیلمو دیدیه بده
+
نوشته شده در ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط یاسین
|
اسم لولیتا رو وقتی اولین بار دوستی کتاب “خواندن لولیتا در تهران” آذر نفیسی (که الان سرچ کردم تو گوگل که لینکشو بذارم دیدم فیلتره و از طریق یک لینک دیگه پیداش کردم) رو بهم داد شنیدم. و نسخه سیاه وسفید فیلم رو تو یکی از مسافرتام به صورت تصادفی دیدم. چند روزپیش دیدم نسخه جدیدترشو تو ولی عصر یه دست فروشی می فروخت با زیرنویس فارسی. داستان عشق ممنوع یک استاد مسن دانشگاه به یک دختر ۱۴ ساله که به خاطر این عشق با مادر دختر ازدواج میکنه و میشه نا پدری. پرداختن به یکی از تابوترین نوع رابطه جنسی که لولیتا درفیلم میگه” زنای با محارم”. لولیتا هم با وجود سن کمش کاملا به این رابطه جنسی با مهارت یک زن جواب میده. پایان غم انگیز فیلم وقتی لولیتای شیطون و بازیگوش با باردار شدن تبدیل به یک زن میشه با وجود اینکه سنش هنوز کمه به نظر من یکی از تراژیک ترین صحنه های فیلم. رابطه با ناپدری نبود که زن بودن لولیتا رو به وجود آورد بلکه مادر شدن که تو رو از اون دنیای بچه گانه می کشه بیرون و به سرعت بزرگت میکنه.
لولیتا هیچوقت عاشق ناپدری نمیشه و در طول فیلم بارها نشون میده که این رابطه براش حکم معامله رو داره. یعنی بیشتر یه خودفروشی. برای رسیدن به خواستهاش و با کمی شیطنت تن به این کار میده. موضوع عشق توی فیلم وقتی لولیتا عاشق یک سازنده فیلم پورنو از بچه ها میشه . و به قول خودش تنها کسی که عاشقشه به نظرمن اون حس عشق های تابو رو دوباره روش تاکید میکنه. فیلم اخلاق رو و یا چیزی که ما به این اسم میشناسیم رو زیر سوال میبره بدون اینکه حس بدی داشته باشیم. از اول فیلم حس نادرست بودن این رابطه در ذهن به وجود نمیاد.
فیلم به نظرم تراژدی کسایی که هنجار و تابوهای زندگی رو شکستن و همونطور که ناپدری سمبل اونه همیشه در یک عذاب وجدان همیشگی به سر می برن نه به خاطر اینکه واقعا به بد بودن موضوع اعتقاد دارن بلکه به خاطر اینکه یاد گرفتن که بده و دیگرانی اون رو بد می دونن.
+
نوشته شده در ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط یاسین
|

این مطالب و به کمک دوست خوب محمد نوشتم البته ازکسانی که فیلمو ندیدن میخوام که حتما این فیلم جذاب و دیدنی رو ببینن لطفا نظریادتون نره
اوریجینال سین روایت زندگی مردی هوس باز از طبقه مرفه است که گرفتار عشق زنی بی هویت می شود و به خاطراین عشق همه چیزش را از دست می دهد!
در این فیلم٬بیشتر از نیروی عشق صحبت شده است٬از مردی که ناخواسته دچار عشق می شود"اون در آغوش اون شخص دیگه ای میشه بیشتر خودش میشه!"و زندگی اش بر اساس این عشق دگرگون می شود.
فیلم با تصویری از زنی در پشت میله های جایی شبیه زندان شروع می شود٬زنی که داستان از زبان او نقل می شود و از زن و مردی می گوید که از طریق آگهی روزنامه با یکدیگر آشنا می شوند.لوییز وارگرز صاحب یک شرکت صادرات قهوه است که در آشنایی های اولیه خود را کارمند آن شرکت معرفی کرده ٬جولیا راسل نیز زنی زیباست که عکس زنی با چهره ای معمولی را برای آقای وارگز ارسال کرده بود!او با صندوقی کوچک و قفس یک پرنده به هاوانا می آید!آنها همان روز با یکدیگر ازدواج می کنند.لوییز حساب های شخصی و کاری خود را به نام همسرش می کند.زندگی آآنها به حدی رام و بی دغدغه است که جولیا فراموش می کند خواهرش را در جریان این وقایع بگذارد.نامه ای سر شار از نگرانی از طرف امیلی راسل به لوییز می رسد!این نامه ماجرای فیلم را تغییر می دهد.لوییزاز جولیا می خواهد در نامه ای به خواهرش او را از حال خود با خبر کند.تا اینجا همه چیز خوب است حتی حضور کارآگاه خصوصی که به دنبال جولیا می گردد و مرگ مشکوک پرنده ای که جولیا به همراه خود آورده بودهم لوییز را نگران نمی کند٬اما با آمدن خواهر جولیا و بیان اینکه نامه ارسال شده را خواهرش ننوشته داستان تغییر می کند. حالا دیگر جولیا خانه را ترک کرده و حساب های لوییز نیز خالی است!
لوییز در تحقیاتی که به همراه همان کارآگاه خصوصی انجام می دهد متوجه می شود٬جولیا راسل واقعی به قتل رسیده است...
در ادامه لوییز جولیا را در هتل محل اقامت خود می بیندجولیا توضیح می دهد بانی کسل نام دارد٬هنرپیشه ای که از چهارده سالگی به همراه بیلی که اورا دوست٬پدر٬برادر ٬همسر و همه چیز خود می داند٬یتبیم خانه را ترک می کند...حالا دیگر لوییز می داند که بدون جولیا نمی تواند زندگی کند و جولیا اعتراف می کند که کمکم عاشق شوهرش می شده!هر دو هتل را ترک می کنند!در ادامه داستان در درگیری که بین لوییز و کارآگاه به وجود می آید کارآگاه کشته می شود .اما در واقع چنین نیست!شاید یکی از جالب ترین صحنه های فیلم صحنه کشته شدن کارآگاه باشد چرا که در مقابل نگرانی های لوییز جولیا بسیار خونسرد است به طوری که قتل را با خرید کلاه مقایسه می کند!
بعد از این ماجرا جولیا و بیلی که در واقع همان آقای کارآگاه است تصمیم می گیرند دارایی های لوییز را تصاحب کنند.ادامه فیلم بر پایه نقشه های بیلی می گذرد جولیا و بیلی تصمیم می گیرند لوییز را به قتل برسانند اما لوییز متوجه این نقشه آنها می شود و... گناه اصلی از فیلمنامه خوبی بر خوردار است همین امر موجب جذابیت این فیلم می شود٬حماقت های لوییز زمانی که ساده لوحانه فریب جولیا را می خورد بیننده را اذیت می کند اما باعث تنفر او از جولیا نمی شود٬چرا که جولیا هم معصومیت های خاص خود را دارد.
به نظر می رسد زمانی که لوییز باید قهوه مسموم را بخورد از تاثیر گذار ترین بخش های فیلم باشد"پشت سرم بهم می خندیدید؟به حماقتم می خندیدید؟به کور بودنم؟حالا به این حرفم بخند!من دوست دارم٬جولیا!بخند وقتی می گم هنوز دوستت دارم!تو رو همونطور که هستی دوست دارم٬چون می شناسمت.با خوبی ها و بدی هات!"درست در لحظه ای که بیننده تصور می کند فیلم تمام شده است ماجرا ادامه پیدا می کند...
اوریجینال سین در واقع یک درام عاشقانه مهیج است که از قدرت عشق می گوید و به نوعی به تفاوت های میان عشق و شهوت اشاره می کند"عشق ینی دادن و باز هم دادن.شهوت ینی گرفتن و باز هم گرفتن.تحلیل رفتن و نابود شدن بدون دلیل و منطق پس شد...دادن٬گرفتن.".حس عاشقانه ای که در تمام طول داستان جاریست٬باعث می شود تا بیننده به برخی از مسایل حاشیه ای مانند فرار جولیا از زندان و چگونگی پیوستن دوباره آندو به یکدیگر بی توجه باشد!
عاقبت جولیا و لوییز در کشوری دیگر زندگی جدیدی آغاز می کنند...و"هیچگاه نمی توان از عشق گریخت"آخرین جمله ایست که لوییز در جمع دوستان جدیدش بیان می کند
+
نوشته شده در ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط یاسین
|